وانموده شده
داستانهای من
ما ادمها همیشه برای چیزهای خیلی خیلی یاسمن حسن بیگی مهم را فراموش می کنیم. حالا هر چه فکرش می کنم کجا دیده امش یادم نمی اید بالا گوشه سمت راست نوشته محمد هاشم. و در وسط هم عکس پیرمرد است.جالب اینکه هیچ شماره یا ادرسی وجود ندارد که حالا اگر کسی پیدایش کرده یا دیدش بتواند تماس بگیرد و خبر بدهد. فکر می کنم شاید پیرمرد دچار آلزایمر بوده. که وقتی پا گذاشته از خانه بیرون، و آواره شده توی کوچه و خیابان یادش رفته از کجا آمده که برگردد. شاید اصلا توی ذهنش چیزی به اسم برگشتن وجود نداشته و به همین دلیل خودش را داده به دست راه.(نه اصلا این جمله خوب نیست.توش نوعی از انتخاب وجود دارد،اگر که در ذهنش چیزی به نام برگشتن وجود نداشته پس چطور می شود از جمله خودش را داده به دست راه استفاده کرد!) به هر حال رفته و رفته رسیده کنار خیابان و یک ماشین (حتما یک پیکان سفید) محض رضای خدا سوارش کرده و برده. کجا برده؟نمی دانم!شاید وقتی سوار شده ذهن پیرمرد درگیر آن بوده که چقدر قیافه راننده برایش اشنا ست و یکی توی سرش گفته قیافه اش می تواند تنها شبیه عزرائیل باشد و پیرمرد خودش از این فکر زده باشد زیر خنده. از همان خنده هایی که کمتر روی لبهای پیرمردها می بینیم. اما این پیرمرد مگر عزرائیل را قبلا جایی دیده . این شباهت در کجای ذهن او وجود داشته که خودش هم نمی داند!؟ اصلا مگر پیرمرد الزایمر ندارد پس چگونه بنده خدا توانسته این فکر را بکند؟. به هر حال ما چه می دانیم او عزرائیل را چگونه تصور می کرده و به همین خاطر از توصیف قیافه راننده که لطف کرده و محمد هاشم را تا جایی رسانده خود داری می کنیم اما گاهی این ذهن ادم به سمت جاهایی می رود که دست خودش نیست. شاید با فکر کردن به قیافه راننده ذهنش یک خاطره خوب را اماده کرده که به او ارائه کند (شاید هنوز می توانسته اولین عشقش را که با همین ماشین پیکان سوار کرده را به یاد بیاورد که حتما یک پا خانم بوده دوست داشته انوقت ها پیرمرد آن اهنگ گیتی اسمش چی بود؟ که می گفت رفته رفته ای آشنا صبر دلم شد تمام/ خسته خسته از شهر تو می گذرم والسلام را برایش بخواند. شاید بیماری به ان قسمت از خاطرات پیرمرد،خاطرات مربوط به عزرائیل و ان دختر که اسمش را یادش نیست رحم کرده است). بالاخره پیرمرد آنقدر ماشینهای همین شکلی را با راننده هایی درست با همان قیافه سوار می شود که بر اساس عنصری به نام زمان نه خاطرات می فهمد که از آنجایی که هر شب بوده،همانجایی که یک جایی بوده که معلوم نیست کجاست خیلی خیلی دور شده است. شاید پیرمرد در جوانیش فقط دوست داشته که یک پیکان سفید داشته باشد یا اصلا آلبالویی که با آن جلو خانمهای چسان فسان نگه دارد و برایشان بوق بزند وقتی یکیشان می آمده سمت در ماشین،پابگذارد روی ترمز و طرف را سنگ روی یخ بکند(البته کم هم امکان ندارد که این ارزوی نویسنده این داستان باشد که با نسبت دادنش به پیرمرد از الزایمرش سوء استفاده کند)و چون یادش هم نیست که اصلا چنین آرزویی داشته یا نه پس جلو اولین ماشین دس بلند می کند و باز همان ماشینها با راننده ای به همان قیافه جلواش ترمز می کند: حاجی کجا می خوای بری؟نمی دونم همونجا که دیشب بودم جوان خنده کنان می پرسد؟مارو گذاشتی سر کار همونجایی که دیشب بودی کجاست؟ پیرمرد تعریف می کند شاید امروز از خانه شان که نمی داند کجاست بیرون امده و رسیده سر خیابان و چندتا راننده که قیافه شان درست شبیه خودت بوده با پیکان سفید سوارش کرده اند و... (بقیه اش را برای اینکه وقتی از راننده بدبخت گرفته نشود تعریف نمی کنم)و یک آن دست دراز می کند طرفم و با عصبانیت می گوید هر بلایی سر من آمده زیر سر این اقا است. می گویم پدر من بیماری شما به من چه مربوط. آن آگهی گم شدن شما بود که سوژه داستان من شد که یک دفعه راننده می پرد وسط حرفم که ببخشید دعواهاتان را بگذارید برای بعد من کار و زندگی دارم وگازش را می گیرد می رود. هر دو یک ان دعوامان یادمان می رود و یا چشمهایمان او را دنبال می کنیم آنقدر تا ناپدید می شود. رو می کنم طرف پیرمرد که اصلا ببیم چه بدبختی برای ما درست کردی تو چطور یادت نیست صبح از کجا رسیدی اینجا.اصلن تو اگر فراموش داری چطور قیافه من را به عنوان نویسنده یادت هست. می گوید اولا پسر جان با بزرگترت درست صحبت کن ثانیا تو که مثل سایه افتادی دنبال ما چطور می شود فراموشت کرد.ثالثا ما ادمها همیشه چیزهای خیلی خیلی مهم را فراموش می کنیم. می گویم محمد هاشم اصلا به تو نمی آید از این حرفهای قلمبه سلمبه بزنی این کار ما نویسنده هاست. می گوید اولا تو نه شما ثانیا روزگار کاری سر ادم می آوردکه خودبخود حرفهای قلمبه سلمبه می زنی. می گویم حالا من با تو چه کار بکنم این اگهی هم که برای گم شدنت داده اند که شماره تلفن و ادرس ندارد... که دیدم صورتش توی اگهی روی دیوار ثابت شده . حالا هر چه فکرش می کنم کجا دیده امش یادم نمی اید. تولد من 25 دسامبر خوابید و پنج روز بعد مرد. اینکه به میلادی می گویم به این خاطر است که از تاریخ شمسی و قمری خوشش نمی آمد. بوی سیگار پیچیده توی فضا.زن لبهای کشیده ای دارد با رژ خوش رنگ عنابی. می خواهم بروم روبروش و مثل شاهزاده ها بپرسم :اجازه هست مادام؟ و او دهان زیبایش را که بوی آدامس توت فرنگی می دهد باز کند توی صورتم که بله خواهش می کنم. و اینطور بوی عطر و کرمهای صورتش توی مغزم ضبط شود.آرنجهایش را گذاشته روی میز و در حالی که ریز شده توی صورتم می پرسد: شما اهل کجائید؟می گویم برادبوری(راستش نمی دانم اینطور جایی وجود دارد یا نه!) و شما؟ می گوید ضلع غربی نیم کره شمالی ماه و بخندد انگار که افتاب اولین روز زمین گستره شده باشد پیش چشمهات.صورتش را آورده نزدیک تر:ببخشید شما سیگار می کشید و تو دست و پایت را گم کنی که چه جوابی بدهی و خودش پیش دستی کند: بله می کشید حالت لبهایشان را خوب می شناسم. از سیگاریها خوشم می آید مخصوصا آنهایی که صورت روشنی دارند و وقتی می خندند چینهای دور چشمهایشان بیشتر می شود.حالا آنطرف بار اهنگ اینگرید را گذاشته اندکه جان می دهد برای یک تانگو دو نفره و اینطور شروع می شود: تو ما تو که دَرَّددَد. در آخر هم قرار بگذارید فردا همان جا همان ساعت. گیلاسش را نزدیک لبهاش می آوردو می گذارد روی میز.رد ماتیکش روی آن مشخص است و تو می خواهی در می ایی که گیلاسها عوض؟ و او بی هیچ وسواسی بگوید عوض. و تو گیلاسش را به لبهات ببری و جایشان بماند تا ابدروی لبت.می پرسم حالا واقعا اهل کجایید؟ضلع غربی نیمکره شمالی ماه و ادامه بدهی می دانی این چندمین بار است که این سوال را می پرسم و او بگوید یادش نمی اید چون تند شدن جریان خون توی رگهاش سرحالش آورده و حوصله به یاد آوردن ندارد.می گوید اما می خواهد یک سوالی بپرسد: شما متولد 23 دسامبر نیستید و تو بگویی نمی دانی و باید توی تقویم ببینی به تاریخ خودمان کی می شود و بگویی چه جالب از کجا فهمیدی و او بگوید از روی چرخش ماه و رنگ چهره ات تشخیص داده.ماها که در ماه زندگی می کنیم بیشتر از این قضایا سر در می آوریم. می پرسم جشن بگیرم می آیید؟می گوید قول نمی دهد اما می تواند پیشاپیش تبریک بگوید و اگر یک نوشیدنی دیگر دعوتش کنم هدیه اش را هم جلو جلو بدهد. قبول می کنم و با وشوق می پرسم حالا چی هست؟چشمان درشتش برای خنده تنگ تر می شوند و اشاره می کند که صورتم را ببرم نزدیکتر.می برم و می بوسد.در حالی که برای اولین بار اینقدر غیر مترقبه در جمع بوسیده شدم زیاد از خجالت سرخ نمی شوم و می گویم ممنون. می گوید حالا وقتی نوشیدنیتان را دادید یک در آغوش کشیدن کوتاه طلبکارید که انرا هم بعد از بار خواهم پرداخت. می گویم ممنون همینقدر هم کافی است.اما اصرار دارد و مجبور می شویم برای ادای بدهکاریش هر چه زودتر برویم بیرون .محکم به صمیمیت یک غریبه به سینه فشردم و بوسید.بعد هم که تبعا شروع کردیم به راه رفتن چون هوای بار خیلی گرفته و هوس کرده قدری هوا بخورد.گفتم می توانم اسمتان را بپرسم؟ گفت چه فرقی دارد هر چه دوست داشته باشی.(صورت کشیده اش آدم را به یاد فرانسویهای می انداخت با اینکه هیچوقت هیچ فرانسویی را از نزدیک ندیده بودم).گفتم صدات بزنم ماتیلد خوب است گفت باشد گفتم خب نمی خواهی اسم مرا هم بدانی؟ گفت وقتی اسم خودم برایم مهم نیست اسم تو به چه دردم می خورد و ایستاد توی صورتم و در حالی که به لبهایم نگاه می می کرد گفت راستی دیگر نمی خواهی بگویی عاشقم شده ای. می گویم چرا هر طور تو بخواهی.می گوید راستی یک چیزی می خواستم در باره روز تولدت بگویم اما حالا خیلی خسته ام.این برادبوری کجاست؟می گویم دو کوچه پائین تر. میگوید می شود بغلم کنی ببری. اخر پاهایم خیلی درد می کند.می گویم اینجا قوانین سختی برای روابط زنان و مردان وجود دارد.هیچ مردی حق ندارد هیچ زنی را در حالی که بغل کرده به خانه اش ببرد حتی اگر آن زن همسرش باشد.چهره اش را در هم می کشد غر می زند چه قوانین مسخره ای در ماه اگر زنی مردی را هم بغل کند هیچ اتفاقی نمی افتد. صبح جای خالیش را کنارم می بینم وتعجب می کنم چطور رفتنش را متوجه نشدم.با خودم می گویم حتما مثل دوروز قبل می شود همان ساعت انجاها پیدایش کرد اما دوروز پشت سر هم نمی آید و روز سوم در حالی که از امدنش نا امید شده ای چشمهایت را می گیرد و می پرسی ماتیلد توای؟چیزی نمی گوید و دست بر می دارد و می بینی قیافه اش عوض شده.از آن لباسهای استین و پفی و دامن بلند عهد نمی دانم کدام ویکتوریای انگلیس یا نمی دانم فرانسه را پوشیده.از همانها که برای اینکه خوب توی تن بایستد نیاز به چهار پنج تا فنر دامن دارد.برای اینکه لباسش را نشانم بدهد وسط بار دامنش را بالا گرفت و روی نوک انگشتان پاش شروع می کند دور خودش چرخید. ادمهای بار دورش جمع شده بودند. اخر اینجا عادت دیدن اینطور صحنه ها را ندارند و کمتر زنی پیدا می شود توی برادبوری که اینقدر راحت باشد.بنابراین مجبور می شوم دستش را بگیرم و باخودم ببرمش بیرون.تقریبا او را به دنبالم می کشانم و وقتی به خیابان می رسیم به نفس نفس افتاده ومی گوید توی کره ماه امکان ندارد هیچ عاشقی اینطور معشوفه اش را در انظار عمومی دنبال خودش بکشاند. دیگر همه برادبوری ما را می شناختند زیرا قرار شد از آن روز ما قوانین خودمان را داشته باشیم و دیگران قوانینشان باشد برای خودشان.من هم کمتر به بار می رفتم و همین طور عادت کرده بودم به این که برود بعد از دو سه روز بی خبری بیاد و بگوید گشتی های ضامن اخلاق برادبوری به خاطر بعضی از رفتارهاش برده اندش و بعد از اینکه فهمیده اند واقعا مال اینجاها نیست و از ماه آمده ولش کنند.به همین خاطر کمتر بیرون می رفتیم و سعی کردیم در خانه من سیاره کوچکی داشته باشیم که قوانینی حتی آزادانه تر از ماه داشته باشد. همه چیز داشت خوب پیش می رفت که گفت با اینکه خیلی دوستت دارم امادیگر نمی توانددر این سیاره بسیار بسیار کوچک زندگی کند واحساس می کند دارد می میرد.گفت همراهش به ماه بروم :انجا محیط زیبا و آزادنه ای دارد و می توانیم هر روز از آنجا منظره زمین را ببینیم.جواب دادم نه درست است که من هم خیلی دوستش دارم اما اگر من هم به ماه بیایم به وضعیت فعلی او دچار می شوم.چطور است چند ماهی برود ماه و برگردد تا حال و هوایی عوض کند.جواب داد اگر برود دیگر بازگشتی در کار نخواهد بود.چون همانطور که مردم برادبوری در مورد خیلی از روابط زن و مردها سخت گیرند مردم ماه هم قوانین سختی در باره امدن به برادبوری دارند و همین هم باعث شده که به اینجا بیاید تا بفهمد دلیل ان چیست.و اگر برگردد درست است که مثل اینجا توی سیاره های کوچک تر نمی اندازنش اما حق ندارد دیگر به سیاره دیگری برود و بعد هم انجا از تنهایی خواهد مرد.گفتم انتخاب با خودت است هر چند که من هم اینجا بی تو خواهم مرد.گفت پس حالا که قرار است یکی از ما بمیرد من اینکار را می کنم و ماند.گفت راستی انروزی که تولدت را گفتم یادت هست یک چیز را نگفتم.گفتم بگو می شنوم گفت آنهایی که توی روز تولد تو به دنیا امدند ادمهای گرمی هستند اما نمی دانم چرا ادم با تو بیشتر احساس تنهایی می کند.گفتم مطئنی که اینها را آنوقت می خواستی بگویی حالا نظرت چیست؟گفت مهم نیست و زندانی بودن در سیاره کوچکمان با قوانین بسیار بازش را به زندانی بودن در سیاره بزرگتر ماه با آن قوانین بسته اش ترجیح داد. 25 دسامبر تولد من خوابید و پنج روز بعد مرد. صورت روشنی دارم و لبهایم حالت لبهای سیگاریها را دارد. وقتی که می خندم چروکهای دور چشمهانم بیشتر می شوند.و هر روز بوی عطر و کرمهاش توی مغزم پخش می شود زنی که شالش را باد با خود خواهد برد تو چطور شالت را روی سر انداخته بودی که بادی نسبتا شدید انرا از سرت برداشت و با خود برد که برد؟.بله می دانم که باد نسبتا شدید همراه خودش گرد و خاک دارد به اندازه ای که برود توی چشم چهار پنج نفر عابر زن و مرد که سر لختیت را نبینند اما همین که سریعا کیفت را با تمام محتویاتش بکشی روی سرت جلب توجه نمی کند؟بدتر اینکه هیچ زن بیچاره ای در کنار اینکه حساب می کند کجای خیابان بایستد برای گرفتن تاکسی که کمتر متلک بشنود نمی تواند پیش بینی کند شال مشکی نازنینش را باد نسبتا شدید اردیبهشتی ببرد و او مجبور باشد سرلختی یکی از زیبهای کیفش را باز کند بکشد روی سر. حالا گیرم او پیش بینی نکرده باشد یک زن دیگر نباید شالی مقتعه ای چیزی همراه داشته باشد که اگر زن بیچاره ای فکر نکرده بود ممکن است شالش را باد ببرد،انرا بدهد تا که سرش بیندازد و حالا کیفش را اینطور نکشیده باشد روی سرش. حالا یک زن هم پیدا نشود که پیش بینی نکرده که زنی پیش بینی نکرده باد نسبتا شدیدی شالش را می برد،یک مرد نباید پیدا شود که اتفاقی برای زنش مقنعه یا شالی کادو خریده باشد سر راه و انرا بدهد به زنی که که پیش بینی نکرده است یک باد نسبتا شدید قرار است بیاید شالش را با خود ببرد که ببرد. زن در ذهنش بسیار تنهاست . پس شالش را محکم دور گردنش می پیچد و کیف را می کشد روی سر .دیگر به تاکسی ها هم اعتمادی نیست پس تا خود خانه خواهد دوید زناشویی در وضعیتی فلسفی نه کاملا نیمه هنری بیش از هر چیز باید بگویم این متن تنها یکبار قابل اجراست چون در تکرار ان بسیاری از اتفاقات از معنا تهی خواهند شد ."نویسنده " بازیگران: زنان و مردان و بچه هایی که قبل نمایش از بین تماشاگران انتخاب می شوند. مرد روی مبل راحتی گوشه سمت راست خوابیده و رویا می بیند. نیمه دیگر صحنه که مقابل اوست تاریک است و زنی از دل ان بیرون می اید و در آن فرو می رود. مرد انگار در خواب آرام حرف بزند: سارا نرو و زن از تاریکی بیرون می اید و رقص کنان به آن باز می گردد. مرد ایندفعه طوری که همه بفهمند: سارا نرو. زن به روشنایی می اید و رقص کنان دوباره در آن گم می شود. لباسهای زنانه ای با گلهایی درشت از تاریکی به روشنایی سن پرتاپ می شود و مرد فریاد می زند سارااااااااااااا و از خواب می پرد و یک آن صحنه کاملا تاریک می شود و باز رو به روشنایی می گذارد صدایی از نا کجا آباد سالن: از دو چیز می ترسیدم یکی اینکه تو نباشی و دیگر آنکه تو نباشی. همان اولی برای تمام عمرم کافی است. هر چند می دانم که همیشه راه دوم را انتخاب می کنی. می روی و باز می گذاری بین تنهایی و خودم یکی را انتخاب کنم و من خودم را انتخاب می کنم که به همان اندازه که با توست نیست. در این هنگام پرده می افتد اما انگار منبع نور قوی ته سن روشن شده باشد صحنه و بازیگر مرد از انطرفش مشخصند. مرد می رود روی چهار پایه تا خود را بیاویزد .چهار پایه را می اندازد و سایه اش بر پرده دست و پا می زند. گروه همخوانی از دختر و پسر بچه ها از بین جمعیت آرام آرام و مرتب جلو پرده به هم می پیوندند و در حالی که دستها را توی سینه جمع کرده اند ملتمسانه می گویند: آقایان خانمها کمک کنید اما تماشاچیان متعجب هم را نگاه می کنند. گروه همخوان:آقایان خانما کمک کنین و صدای دستگیره و شستن چیزی در حمام. آقایون خانمها و صدای گریه شان در سالن می ریزد. مردم که انگار واقعا از گریه بچه هایشان ناراحتند فکر می کنند ادمی که دارد دست و پا می زند پشیمان شده و می خواهد به زندگی برگردد یا حتی ممکن است فکر کنند که مرد به جای اینکه واقعا نباید بمیرد دارد راستی راستی می میرد پس بی خیال نمایش به سن هجوم می آورند و پرده را طوری پاره می کنند که تنها قسمتی از آن به بالا وصل می ماند و با کمک هم پیکر شاید بی جان را پائین می آورند. بچه ها دهانشان از تعجب وا مانده.در این جا باید زنی که در ابتدای نمایش در رویای مرد بود بیاید و با مهربانی تماشاگران را به پائین هدایت کند در این قسمت من هم باید به بازیگران چشمک بزنم تا آنها هم نمایشی بودن مرگم را باور کرده و مرا در حالتی شبیه یک جنازه روی زمین به حال خود رها کنند. و ان زن نیز به پشت صحنه می رود و همه چیز به حالت عادی باز گردد. - بهار لباسات که هنوز توی حمومه مگه نرفتی بشوری؟ - خب باشه بعد نمایش می شورم - بعد نمایش که من می خوام برم - باشه برو بعد می شورمشون زن با لباسهای آب چکان می آید وسط سن و مرد را بی حرکت می بیند دراز کشیده روی زمین. می رود بالای سرش. - پاشو شستم برو حموم. پاشو برو دیگه هی با تو ام مرد چشمش را باز می کند و زن را می بیند بالای سرش. - پاشو مسخره بازی در نیار مرد خوابیده و طوری که که کسی نبیند به زن چشمک می زند. اما زن اسرار می کند پاشو یاا.. پاشو. مرد شاکی از جا بر می خیزد رو در روی زن: مگه نمی بینی دارم نقش کسی را بازی می کنم که خودکشی کرده. مردم بهم نگاه می کنند و می خندند. مرد بر می گردد سر جایش و دراز می کشد و زن از صحنه ناپدید می شود. در این قسمت نور صحنه کم کم رو به افول می گذارد و روح مرد باید از کالبدش جدا شود و به آسمانها برود. و این در حالی است که چند تکه پارچه باید روی زمین مانده و جسم مرد که کاملا سفید پوش است از زمین بلند می شود ، به موازات آن صدای خدای گونه: آه چگونه نیم مرا در دیگری یافتی و مرا با لباسی از تنهایی در میان گرفتی و طناب ها پاره می شوند و درق. مرد به شدتی به زمین می خورد که غبار از زمین به هوا می خیزد و درد سیلی است که مرا با خود می برد .یک آن صحنه روشن می شود و مرد سفید پوش در حالی که داد و هوار راه انداخته از به خود می پیچد همه عوامل به سن می ریزند. او را در میان می گیرند دسته همخوانها با لحن غیر رسمی تر و در حالی که دستها را به سمت جمعیت گرفته می گویند اقایون خانما کمک کنین این دفعه رو واقعا کمک کنین و مردم که هم را نگاه می کنند... زن صحنه اول نمایش هم سراسیمه به انها می پیوندد:آقایون خانما کمک کنین و صدای خنده.آقایون خانما کمک کنین با شمام و یکی که از میان جمعیت داد می زند هالو گیر اوردین؟ یه دفعه اومدیم بالا بسه و باز همه می خندند.زن صحنه اول که می بیند کمکی از او ساخته نیست دوباره به پشت صحنه می رود.دختر بچه ها می پرسند حالتون خوبه می گم اره یکم درد دارم فقط. زن دیگر که نیامده بالای سر مرد و کناری ایستاده، به اتفاقات صحنه چشم دوخته. می گویم برین سر کارتون ادامشو می ریم. مرد که هیکلش پخش شده روی زمین بریده بریده اینها را می گوید. همه می روند و زن می اید کنار جسم مرد و لباسهای خیسش را می گذارد زیر سرش:دیدی حالا که شستم نرفتی حموم مرد: می بینی که حالم بده چجور پاشم؟ زن :طوریت نیست پاشو لااقل یه کناری بخواب می خوام اینجا رو تر تمیز کنم مرد می خواهد به حرف زن گوش کند از جا بلند می شود و دوباره زمین می خورد. زن: پاشو قراره سارا بیاد پیشمون مرد: سارا ؟ این که هر شب اینجاست مگه کار زندگی نداره زن: ما که یه هفته بیشتر نیست تو این نمایش زن و شوهریم چطور اون هر شب اینجاست. بعدشم اون بدیخت هم که تو این نمایش بازیگره مرد: به هر حال دوست داشتم شبی رو با هم تنها باشیم از جمعیت صدای بر می خیزد ووووووووووووووووووووی یکی از میانشان داد می زند: خوش به حالتون ما هم می خوایم. یکی دیگه: چه شب خوبیه امشب و کس دیگرس صدا می رساند وای چه کار زشتی و پشت سرش ملت می میرند از خنده. مرد که به زور از جا بلند می شود به آنها شاخ و شانه می رود. زن: تو هم با این نمایش نامه نوشتنت و لباسهای دستش را محکم می کوبد به کف سن. احمق تو حتما باید توی همه نوشته هات یه کاری کنی مردم درباره شخصیتات بد فکر کنن؟ مرد: به خدا من که چیزی نگفتم. مردم ذهنشون اینطوریه زن شاکی توی صورت مرد: وقتی توی نمایشنامه دو تا لباس زیر زنونه دستم می دی برم گوشه سن پهن کنم و جلو همه می گی شبی می خوام با هم تنها باشیم فکر می کنی ملت ذهنشون سراغ موضوعات فلسفی می ره؟ و عصبانی به جمعیت نگاه می کند و اما انگار اشنایی دیده باشد برای مردی در این بین دست تکان می دهد. هم خوانها همه نا مرتب ریخته اند روی صحنه: پرده رو بکش. از ناکجا آباد مردی جواب می دهد پرده رو پاره کردن. با هم و با گریه: پرده رو بکش و دوباره همان صدا می گوید نمی بینین پرده پاره شده و ادامه می دهد آقا تمومه پاشین برین خونه هاتون یالا با شمام پاشین. و مردم تنها با تعجب به هم نگاه می کنند که سرجایشان نشسته اند مرد نیم خیز و انگار که دردش را از یاد برده باشد رو به زن: حالا کجا؟ زن: اون روزی که گفتی از این به بعد فقط برات یه هنر پیشم باید می فهمیدم. من خر رو بگو و هنوز جمله اش تمام نشده صدای خنده بلند می شود. دیالوگ را تکرار می کند: من خر رو بگو که بهت اعتماد کردم. فکر می کردم به زندگی حالام احترام می ذاری مرد در حالی که دست بر کمر دارد: به خدا همین طور هم بوده و رو به جمعیت پاشین برین خونه هاتون و دوباره جمعیت هم را نگاه می کنند - بهار اینطور نرو و مرد در حالی که بزور بر جا نشسته به گریه می افتد زن: دهنت رو آب بکش قبل از اینکه اسم منو ببری.فقط دیگه مونده بود مردم اسم کوچیک منو هم بدونن و رو به جمعیت یاا... حالا فهمیدین ؟ پاشین برین گم شین. مرد با درد کمر شدیدیش از جا بلند می شود و در حالی که دستها را بر سینه چلیپا کرده می گوید: چون بهار که میان درخت می پیچید و شاخه ها متحیر خشکشان می زند به سراغم آمدی و چون نسیمی دامن کشان سفره گلهای دیر باز گستردی. بهار و مرد را می بیند که دم سالن منتظر است و دستش را می بوسد و به سمت او فوت می کند. مرد میان کنده های درختی می رود که از سقف اویزانند: چون نهری جوان از کوهی پیر سرازیری. چون گریه بر من لبخند می زنی و زن صحنه اول بین او اجزای صحنه می رقصد و دامن سفید و بلند به لبخند نقش بسته بر صورتش می اید و با تمام شدن دیالوگها او نیز صحنه را خالی می کندو مرد در جا می افتد. پرده که تنها قسمتی از آن بند است کشیده می شود و صدای دست همه سالن را در بر می گیرد. در اینجا باز باید زن اول نمایش با لبخندی بر لب مثل کسی که میهمانانش را بدرقه می کند،آنها را تا دم در همراهی کند و در سالن را پشت سرشان ببندد. بچه ای که شاید مرا اندازه موش خانه شان دوست داشت بابا دیشب یک موش کش با اجر. نمی دونم چطور تونست با آن اجر گنده اون موش کوچک را بکشد جیسی کرد و مرد. دیشب من هم مردم. بابا اجر برداشت تا بزند تو سرم گفتم بابا اول تله بزار اگر نرفتم پنیررا بخورم تو بکش.خب؟! بابا هم گفت آصایش نذاشتی برامون بمیروضربه بعد رو توری به موش کوچلو زد که خونش پخش شد روی مُزاییکها بابا گفت آصایش نذاشتی برامون بمیر و بار دوم جوری زد که مغزم پخش شد روی مزاییک خاهرم گف من خیلی گریه می کردم. از موشه می ترسیدم اما رازی بودم همه عمرم بترسم اما نکشیمش خاهرم گف من دیشب خیلی گریه کردم از تو می ترسیدم اما رازی بودم همه عمرم بترسم و بابا موش رو نکشه مادرم گفت لعنطی زندگیمونو زیر و رو کرده هم اونجا پنیر می خوره حتی رد دندونهاش توی گوجه فرنگیها هست مادرم گفت لعنطی زندگیمونو زیر و رو کرده هم آنجا پنیرا رو می خوره و و گوجه ها رو نیم خور می کنه خاهرم گفت دیشب خیلی گریه کردم بابایی بار دوم جوری اجر زد روش که همه تنش پخش شد روی زمین بابا گفت چرا نرفتی توی تله که پنیر بخوری که کم کم بمیری؟ بابا گفت خودم با همین اجر می کشمش. گذاشته بود جلو روم گفتم عزیزم خودت نوشتی گفت بله اقا معلم بده؟ گفتم نه.فقط چند تا غلط املایی داره که زیرشون خط کشیدم .گفتم مطئنی خودت نوشتی؟ نگاهش را انداخت زیر: اره اما اقا ما کلاس اول املامون خوب نبود.پرسیدم چرا حالا درباره موش داستان نوشتی:گفت اخه دوسش داشتیم پرسیدم دوسش داشتی؟با حالت خاصی جواب داد اره اون چشاش رو شما ندیده بودین و می بینم که دادرد اشک می نشیند توی چشمهاش . نمی دانستم چه کار کنم. گفتم مهم نیست عزیزم حالا روحش رفته توی بهشت وقتی رفتی اونجا می بینیش که برات دندونای قشنگش رو نشون می ده میگه مرسی که ناراحت شدی که منو کشتن. با بغض پرسید اقا معلم چرا بابامون کشتش؟ اون که کاری نداشت با ما. تازه خیلی هم با مزه بود وای میساد پنیر بذاریم تو تله بعد صدای جیس جیسش میومد و بعد تله نمی افتاد بعد با چشای سیاش نگا می کرد و در می رفت. می دونین از دیشب دیگه مامانم بابامونو دوس ندارم. گفتم چرا؟چون کشتنش؟من بزرگتراتو درک می کنم موشا کثیفن آخه.گفت نه کثیف نیستن خیلی هم تمیزن شما هم که مث اونا حرف می زنین اومد نوشته اش را زیر دستم بکشد بیرون گفتم عزیزم درس نیس که اون موشو بیشتر از مامان بابات دوس داشته باشی اون موشه هم راضی نیست تو این همه دوسش داشته باشی. گفت نمی خوام داستانمو بدین. و وقتی داستانش را ندادم دو دل برگشت توی صورتم گفت: چشماشم خیلی مثل شما بود مثل حالا که دارین منو نگا می کنین اونم همیجور نگا میکرد با تعجب پرسیدم مثل چشای من؟ ادامه داد اره.می خواسم حالا که اون مرده شما رو بیشتر دوس داشته باشم که حالا دیگه نمی دونم.. امیداوار بودم بتونم شما رو بیشتر از اون دوس داشته باشم خندم گرفت گفتم ممنونم عزیزم. و حرفش را بریدم و گفتم: اگه چیز دیگه ای هم می نویسی بیا بهم نشون بده.مثل همه بچه دیگه که توی ذوقشان خورده باشد با اخم و تخم گفت شاید اینکار رو کردم. روز بعد امد که یک نمایشنامه نوشته گفتم خب تعریفش کن جواب داد که شخصیتش یک موشه که باباش رو که یک ادمه با اجر می کشه و باباش جیسی می کنه می میره. و با التماس گفت اقا می شه اونو سر کلاس اجرا کنیم؟ گفتم کی می خواد نقش موشه رو بازی کنه خودت؟ گفت نه میخوام نقش بابام رو که جیسی می کنه می میره رو بازی کنم.و حالت متفکرانه ای گرفت و گفت می خوام ببینم که چطور طفلکی مرد یعنی (دستهاش را توی هوا تکان داد)حس کنیم چجوری مردش. این حرفها را می گذاشتم پای استعدادش بچه کلاس دوم توی اسمان نقاشی هاش یک هواپیمای مسافر بری می کشید که روی آن با خط کج و کوله ای انگلیسی نوشته شده بود. فردا امد با یک داستان دیگر: مادرش توی داستان خواب می بینه که باباش توی تله موش گیر افتاده بعد توی خوابش موشه لباسای منو تن کرده و باباش رو با یه تیکه پنیر کشته،باباش جیسی کرده ،بعد خواهرشم بوده من با اجر کله باباش رو له کردم بعد خودش با خاک انداز هیکل منو که پخش رو زمین بر می داره میندازه سطل آشغال روز بعد زنگ خورده بود که امد پیشم گفتم می شه از فردا یه موضوع تازه برداری داستان بنویسی خندید و گفت بله گفت اقا معلم اجازه هست ما یه چیزی بگیم؟گفتم بگو. گفت چشماتون خیلی خشکله سیاه و مشکیه تازه برقم می زنه گفتم باشه حالا برو روز بعد امد که یک داستان جدید نوشته که توی اون من باباش را کشتم و چشام هم سیاه و درشته . بعد مادرش با خاک انداز هیکل باباهه رو جمع می کنه می بره میندازه توی سطل آشغال بعد هم موش داستانش شب خواب می ره خواب روح بابای اونو می بینه که توی بهشت منتظر اونه و باباش دندوناش رو بهش نشون می ده که خشکل و سفیدن گفتم عزیزم چرا من باباتو کشتم؟ گفت اخه شما خیلی شبیه موشه هستین و با شیطنت خندید. حرفش به نظرم بی ادبی امد و با تندی گفتم برو بنشینن سرجات. داشت می رفت که دیدم خیلی بی ادبی کرده و از کلاس بیرونش کردم. زنگ که خورد دم در کلاس ایستاده بود دلم به رحم امد صدایش کردم و گفتم چرا اخه این فکرا رو می کنی.هان؟جوابم را نداد من هم برای انکه از دلش در بیاورم گفتم می خوام فردا یه داستان خشکل بنویسی که توش موشه تو بهشت باشه و با هم بریم پیشش و من براش یه قالب پنیر خریده باشم. چیزی نگفت و رفت بی هیچ صحبتی. فردا نیامد مدرسه پس فرداش هم. گفتم زنگ بزنم ببینم چطور شده که مادرش گفت بیمارستان است. پریروز وقتی از مدرسه رفته خانه می رود جایی که پدرس موش را کشته سرش را می گذارد روی زمین و انقدر اجر توی سر خودش می زند که از هوش می رود. زن بیچاره دیگر نتوانست بر خودش مسلط شود و به گریه افتاد.گفتم حالا کدام بیمارستان است. به زور نام بیمارستان را گفت فرداش خواهرش یک نوشته وسط دفتر مشقش پیدا می کنه که با مداد سیاه قلم رنگی هاش با خط درشت روی ان نوشته بوده : من دارم می رم بهشت پیش موش کوچک. مامان مواظب باش بابا اقا معلم رو نکشه. اون خیلی چشماش سیاهه تازه خیلی هم برق می زنه. دو روز است باران می اید و این جمله هاش مدام روی سرم می ریزد«باید بگذاری همه چیز روال عادی خودش را طی کند.مواظب خودت باش با تو هستم...کجا می ری؟» فکر می کنی نمی فهمیدم توی ماشین وجودم را از پشت خط پنهان می کردی. خدا را شکر باران بود تا جای گوش دادن به حرفهایتان تمرکز کنم روی چراغهای خیابانی که بر شیشه پخش می شدند.راستش نمی دانستم کجای رابطه هستیم کجای پیوستن به رویاهای الصاق شده به دفتر تقدیر.لعنت به من که روحم به همه چیز به همه جا پیوست می شود به رژگونه و لبهای شکلاتی تو.کجا می ری فلونی؟. هوا سرد است آنچنانی که از یک شب آبان ماه بعید است.از شب آبان چیزهای زیادی بعید بود. مثلا همین که من و تو را می نشاند کنار هم.اینکه تو خودت را بکشی برای اینکه به انطرف خط بگویی مرا نمی شناسد و بعد از اینکه مجاب شد دانه های باران روی سقف ماشین ضرب بگیرند.کاش تو هم حال مرا داشتی و تو خودت را مقابل چشمهایم پیچ و تاب بدهی سینه ای از کینه جدا داشتی و مثل رطوبت بخزی زیر چهره آرامی که کنارم نشسته و راننده که ور می رود با تراکهایی که آرام و ویران کننده اصوات آشنایی را در فضا می پراکند میاور آن زمان که او به عشق تازه رو کند و آن شب بماند مثل یک اینه دق دس دس دس و برقصی و تنی که میان دست زدنهایمان کمانه می کند و پیچ تاب می خورد و چشمها را شهلا می کند روی پنجه ها جلو عقب می رود.با آن لباس صورتی رنگ و اندامی و می روی در آغوشش: کجا می ری فلونی ترسم بری و بمونی و بعد ساکت و من بق کرده برسیم خانه من و بپرسم حساب بکنم و تو بگویی خب بکن.درست مثل زن و شوهرها وقتی با هم قهرند و چقدر دوست داشتم چشمهای بدجنست را که برق می زد وقتی مخصوصا مرا سر کار می گذاشتی. آنهم به یک اندازه درست همانجای همیشگی توی ایستگاه اتوبوس ساعت ده و نیم شب. و من که سوژه پنهان هویت بودم برای دوستانت برای خانواده ات.درست مثل یک چیز ممنوع.مثل یک تفریح با مزه میان قسمتهای جدی زندگی. کجا می ری فلونی،ترسم بری و بمونی. و تو قر بیندازی تو کمر و باسنت را طوری بچرخانی که یک لحظه باورم نشود که تو همانی هستی که ساعتها کنارش توی ماشین می نشینم آن هم آنقدر جدی که به محض شنیدن هر چیز غیر عادی صورتش را از من بر میگرداند. می گویم دیشب عروسی خوش گذشت؟ - نه فکر کردم از سر سنگینی اینطور صحبت می کند - لباس صورتیت رو پوشیده بودی؟ - نه توی این مواقع که نمی شه لباس صورتی پوشید باید همون چیزی که رسمه پوشید. - اون هم بود؟ -اره - دلم می سوزه وقتی به همین راحتی می گی او نم بود.لااقل برای دلخوش کنک من می تونستی بگی نه - به حال تو فرقی نمی کنه .نمی خوام بهت دروغ بگم - باشه ممنون که برای از پا درآوردن من اینقدر صادقانه عمل می کنی و می بینم که گوشه چشمش را پاک می کند خدای من تو را قسم به حرمت شکوه غم مگیرش از من،..خواستم حرف را عوض کرده باشم گفتم خشگل تر شدی صورتت از هم باز شده میاور آن زمان که او به عشق تازه رو کند ابروهات رو خیلی خشکل برداشتن. میاور ای خدا که او به خون من وضو کند صورتش را طرفم برگرداند تا کامل ببینم که چشمهایش را مثل خیابان آب برداشته.خواستم دستش را بگیرم گفت به من دست نزن گفتم باشه چرا اینجوری می کنی منظوری نداشتم. تو اینطوری نبودی که. گفت فرق می کنه این بار با دفعه های قبل. بریده بریده می گفت و کاملا به هق هق افتاده بود.گفتم نه نشد قرار بود امشبی رو با ما بیشتر را بیای. خدای من تو را قسم به حرمت شکوه و غم مگیرش از من.گفت دیشب کت و شلوار سرمه ای تنش بود از گرون قیمتا که حالا مده گفتم کی؟جواب داد اون.گفتم چرا اینقدر اذیتم می کنی نگفتم وقتی می گی اون انگار یکی داره رو تنم با سوزن کنده کاری می کنه .منم کنارش نشسته بودم.گفتم می خوای مثل اون شبی بیفتم به دست پاهات که اسمش رو نگی لباسش هم رنگ تو بود.گفتم خواهش می کنم ،تمنا می کنم نگو دیگه خب؟!بیا از خودمون حرف بزنیم بهت التماس می کنم.اصلا بگو لباس خودت چه رنگی بود چه مدلی داشت؟ آستین پفی ،یقه جلو باز و سفید.گفتم دختر لباس سفید که می پوشی جای عروس اشتباه می گیرنتا و زدم زیر خنده. گفت ما دیشب با هم عروسی کردیم. عزیزم دارم اینطور برایت نامه می نویسم شاید یکی از چیزهایی که گفتم امروز می فهمی هم همین نامه باشد. شاید باورت نشود اما دارم از خوشحالی بال در می اورم. امروز جلو خیلی چیزها علامت سوال گذاشتم حتی جلو اینکه چرا یک نامه باید حتما سرشار از دلتنگی یک نفر نسبت به طرف مقابل باشد یا پر باشد از کارهای کرده و تاسف از کارهای نکرده؟! پس انرا طوری نوشتم که خودم هم نمی دانم چیست.می توانی جدی بگیریش و می توانی که نگیری. میل خودت است.به هرحال برای من فرقی نمی کند. "از پشت تپه ها کسی می امد که تنهاییم را جلوتر از خودش می برد" سطر اول :اینکه خیلی عاشقانه است.اصلا مگر تنهایی یک چیز آنی نیست،مثل نفس کشیدن؟ سطر دوم :مثل نفس کشیدن؟! هه ...همه عمر با توست مثل یک ستاره قطبی، وقتی که توی صحرا گم شده باشی.بعد هم نمی دانم چرا تو باید با همه چیزمخالف باشی.خب عاشقانه باشد شعر باشد که چی؟... سطر اول:نه نمی شود. حتما که یک شعر عاشقانه نیست ...اما تنهاییم را جلو تر با خودش می برد جالب است سطر دوم:بله جالب است.خیلی هم جالب است .وقتی تا تپه دنبالش دویدم،دیدم انطرفش دیگر دنیایی نیست.انگار همه چیز در یک لحظه فرو ریخته باشد درست مثل یک کابوس سطر اول:تو فکر می کنی پشت تپه دنیا تمام می شد؟! یا چون ندیده بودیش اینطور می گویی؟ سطر دوم: نه اتفاقا بود اما در تاریکی می رفت و جای پاهاش نقطه های می شدند که نوری ابی رنگ و صدای پا از شان بلند می شد سطر اول:اما من هم ان روز با تو بودم پشت سرت. سطر دوم :من که ندیدمت. فقط می دیدم دنیا رو به تمامی گذاشته است. سطر اول: نه اتفاقا پشت تپه یک تپه دیگر بود درست یادم است.فقط کسی پیدا نبود و سطر دوم در جواب به سردی لبخند می زند. ادم تا به کلمات پناه می برد وارد دنیایی غریبی می شود که به چیزهای نامرئی شبیهند تا چیزهای قابل توضیح .این را نوشتم گوشه صفحه 2 و رفت زانو زد جلو آدمی که تا آنوقت پشتش به حالت قهر به او بود و اخرین جرعه از بطری نوشابه مقابلش را سر می کشید. - رویا هیچ وقت شده احساس تنهایی کنی؟ رویا متعجب می پرسد: عزیزم حالت خوبه؟ - بله خوبم جوابمو بده - ها خیلی شده - حتی با وجود من؟! رویا سعی می کند لای دندانها را با ناخنهای بلندش از شامی که تنهایی خورده پاک کند - ها نشده فکر می کنی خیلی تحفه ای و می خندد و با نگاهش مسعود را دنبال می کند که می رود بیرون - حالا کجا ؟ - حال و حوصله شوخی ندارم. هیچوقت نشد درست جوابمو بدی.فقط عصبانی که هستی خوب به ادم می پری مسعود را در حالی که فقط نیمه بدنش از در بیرون رفته نگه می داریم و احساس می کنم چقدر از زندگی کردن می ترسم . مسعود توی راهرو است که رویا از او می خواهد وقتی برگشت سر راه نوشابه بگیرد. بقیه اتفاقات را هم تا بازگشت مسعود از یاد برده ام در حالیکه توی ذهنم هستند و می دانم چیزهای خیلی مهمی اند. اما ادم همیشه چیزهای مهم را بیشتر از یاد می برد. نمی دانم برایت اتفاق افتاده ؛روز تولد مهمترین ادم زندگیت را فراموش کنی؟نه اینکه بگویم تولد من را نه، تولد هر کسی که مهمترین ادم زندگیت بوده. حالا می تواند قبلا بوده باشد یا اینکه حالا... سطر اول: فکر می کنی این مهمترین ادم زندگی وجود خارجی هم داره؟ سطر دوم:یک وقتی وجود دارد اما بعد در حالی که وجود دارد وجود ندارد.یعنی یا مهمترین ادم زندگیت هست و وجود ندارد یا وجود دارد و مهمترین ادم زندگیت نیست سطر اول:حالا اینکه یک ادم بشود مهمترین از کجا می اید؟ سطر دوم:چه می دانم چه سوالهایی می کنی .باید خودت بفهمی .فقط می دانم که از هوا به زمین نمیاد. سطر اول:از کجا می دونی تجربه اش نکردم؟!.خب حالا وقتی یک ادم اومد و شد مهمترین ادم زندگیت بعد چطور می شه؟ سطر دوم:انوقت از خودت تهی می شوی. از واقعیت خالی می شوی. می شوی یک شعر.قوانین خاص خودت را داری سطر اول:خب بعد؟ سطر دوم:رویا پردازیهای شروع می شود. هر جمله ای هر جا می شنوی انگار برای تو ساخته شده.مخصوصا جمله هایی که می توانند حاکی از فراق ابدی تو و او باشند. مسعود از سر کوچه به خانه می رسد و نوشابه نصف شده را می گذارد جلوی رویا. رویا می گوید: دوباره که سر گذاشتی در نوشابه.نمی گی یکی دیگه هم می خواد از این بخوره؟ مسعود: دوس داشتم رویا: که اینطور ...من هم خیلی از کارها رو دوس دارم مسعود: منظور؟! رویا: هیچی فردا می فهمی مسعود تهدید می کنی؟ رویا: تهدید ؟اصلا برات مهمه؟تو اصلا چیزی برات می تونه مهم باشه؟ مسعود: خب شما بگید تا ما هم بفهمیم چی باید برامون مهم باشه رویا: خیلی مزخرف شدی مسعود: ببخشین خانم شما بفرمائین چه کار کنم که باب میل شما باشم حالم دارد بهم می خورد فکر می کنم زیاد نوشابه خورده ام. انهم نصف بطری انهم با شکم خالی .(ان چیزی که می خواستم تا بازگشت مسعود بهتان بگویم همین بود حالا یادم آمد) مسعود هم به حالت قهر فرو رفته توی مبلی که پشتش به رویاست .مسعود و رویا هیچکدام چیزی ندارند بهم بگویند. مثل خودمان که در مقابل خیلی از چیزها حرفی نداریم برای گفتن سطر اول:دوستش داشتی؟ سطر دوم:شاید هم نداشتم.اما انقدر برایم مهم بود که اگر می رسیدم التماسش کنم که بماند ،نرود و فکر کند واخرش در حالی که دست از زیر چانه بر می دارد جواب بدهد: باید بروم و ادامه بدهد : با این کارهام فقط بیشتر ازارش می دهم سطر اول:گفت ازارش می دهی ؟حتی وقتی پشت سرش دویدی که نرود؟ سطر دوم: می دانی دوست داشتن مثل سکته قلبی ناقص است. وقتی که سکته را زدی می فهمی که دنیای اطرافت پر از جنب و جوش بوده است و تو نمی فهمیدی. فکر می کنی وای چقدر کار مانده که بایدانجامش بدهی . همه دنیا بر تو هجوم می اورند در حالیکه تو نمی توانی دست بگذاری توی سینه یشان بگویی لطفا عقب تر ... سطر اول:یعنی می گویی تو در اینکه کسی دوستت بدارد یا دوستش بداری نقشی نداری ؟ سطر اول:می دانی دوست داشتن یک ادم مثل دوست داشتن غذای چرب و شیرین برای ادمهایی است که دکتر بهشان گفته :آقا یا خانم عزیز کمی مواظب خورد و خوراکتان باشید.انها می دانند که بزودی سکته را می زنند اما باز هم لذت خوردن را با هیچ چیز دنیا عوض نمی کنند. اینکه کسی را دوست بداری همین طوری است داری با دست خودت،خودت را سر به نیست می کنی اما ادامه می دهی ساکت به حرفهایشان گوش می کنم. می بینم به همان اندازه ای که ترسو هستم خوشبختم .یک خوشبخت ترسو یا یک ترسوی خوشبخت. دستهای رویا می لرزد برای خودش اب قند درست کرده مسعود از همان مبلی که پشت به رویا بود بلند می شود می اید روبروش زانو می زند در حالی که رویا نگاهش را از او گرفته - رویا منو ببخش. می دونم ادم مزخرفی شدم. اما این دلیل نمی شه که احساس کنی وجود تو باعث می شه... - حتما اینم که می پرسی تنها هستم یا نه هم به خاطره اینه که فرضیه های خودت رو ثابت کنی ؟ - راست می گی و خودم هم گفتم که تو تقصیری نداری اما تو هم نباید تو اون اوضاع با من شوخی می کردی - فکر می کنی نمی فهمم. فکر می کنی برای چی مسخره بازی در می ارم.برای اینه که از خودت بیرون بیای مسعود که پشیمان است برای عوض کردن صحبت از رویا می پرسد:راستی شام چی داریم رویا می گوید: نمی دونم برو خودت یخچالو ببین.عجیبه. اخه تو چطور بعد خوردن این همه نوشابه بازم می تونی غذا بخوری ؟خوبه که هزار بار گفتم نوشابه برات ضرر داره قند خونت بالاست چربیت بالاست یکهو می افتی سکته ... مسعود چیزی نمی گوید و می رود که بخوابد سطر اول: ترجیح می دهی یک نفر را دوست بداری یا اینکه از او متنفر باشی؟ سطر دوم: این چه سوالیه که می کنی چطور می شه به همین راحتی این یکی رو دوست داشت و از اون یکی متنفر بود سطر اول: براحتی... اول می گویی چه ادم جالبی بعد کم کم خوشت میاد . بعد می فهمی دوستش داری سطر دوم:خل شدی؟دوست داشتن توی شعر و قصه هاست سطر اول: شاید ... اما برای من فعلا واقعی ترین چیزهاست. نگفتی دوستم داری یه نه؟ سطر دوم: هنوزم بعد این همه مدت برات مهمه ؟ سطر اول:خب اینکه معلومه. اما تا مطمئنم نکنی نمی تونم بفهمم باید از کدوم طرفی برم تنها سطر دوم با دست ستاره قطبی را نشان می دهد و عقب عقب شروع می کند به دویدن و انطرف تپه پشت سر گم می شود مسعود: رویا چرا قبلش یه جوره .وقتی بهم می رسن یه جور و بعدش هم یه جور دیگه؟ رویا:چون همه چی یکجور نیست.شاید به خاطر اینه که خودمون اینجوریش می کنیم: اولش نمی تونم بدون تو زندگی کنم ،بعدش فعلا که دارم با تو زندگی می کنم و بعدش هم می تونم بدون تو هم زندگی کنم. مسعود :به نظرت ما در چه مرحله ای قرار داریم؟ رویا:در مرحله نمی تونم،فعلا دارم و می تونم بی تو زندگی کنم. ما در هر سه مرحله با هم گیر کرده ایم وبلند بلند می خندند سطر دوم دارد به سمت تپه ای که با سطر اول با هم انجا بودند بر می گردد اما پشت تپه دنیا تمام شده است. جای شکر روی سوروکها[1] به شن می پاشم زادروزت شاد....آه که چقدر پرنده هایش جاشان خالی است.خودم رهاشان کردم وقتی که به خاکش دادیم و عود گذاشتم وسط پرتقال خونی مزارش. آذر ماه بود. نیم روز شاخه های کوچه مهربانْ بلبلْ را برید و جمع کرد درگاهی خانه.خواست همانجا کبریت بزند.گفتم شگون ندارد زبانه بکشد داخل.گفت نمی زنم. هیزم اوردم یلدایی سیب کلوخ کنیم.خشتها را دستش گرفتم،گذاشتم زمین.گفتم عجیب و غریب می شدی کارهای عجیب غریب می کنی. نمی خواهی برگردیم بر نمی گردیم.نمی فهمم این کارها برای چیست.با همانها اتش برپا کردم و خشتها را هم گذاشتم زیر دو بر تابه و سوروکِ پُرسه اش را دادم در و همسایه. نمی دانم چرا اسپند دود نکردم. نمی دانم چرا آن زمستان هیزم،کمْ خانه ی ما را به پاکی آتش داد. نمی دانم چرا به چشم زخم باور نداشتم. تازه اگر هم داشتم یک خانه کاهگلی در کوچه ای که بیدهایش را چله نیامده سر و شاخ می برند و بوی آتش و گاهی نان و گاهی و عود و گاهی کندر و چشمه ای که خشکسال و ترسال از میانش می رود انارستان و کرتها که این حرفها را ندارد.رفتیم اطراف را ببینم امدنا گفت آرامتر، نمی توانم به پات بیایم. گفتم تازه پا می گذاری توی چهل.دیوار خانه اشکمهر را نشان داد که جویه های اب ترکش داده بودند،گفت به سن و به سال نیست.مهم این است چقدر بر تو گذشته.تا گفت دلم لرزید مثل بیدها که توی باد تکان تکان میخوردند. شهریارْ خدا می گفت بی بخت وباده می آید مخصوصا بهار.راست می گفت انگار خورشید را بپیچند توی چادر شبِ سوگ و وزش زنده شن.انگار بخواهند دنیا را با شن کفن بگیرند،برخان و مانَت بوی خاک دامن می زند.طوفان را می گفت.روز اول هم شنها به پیشبازمان امدند .انگار مردانی با موهای بافته و بالاپوشی از ململ و کتان و شمشیر بربسته از فرازَنْدْ تا فُروشُدِ آفتاب ، قبل ما ازانجا گذشته باشند و ساکت،انگار پسینِ برزخی از سرما رسیده باشی به ساکنْ ترین خانه های دنیا. هر روز کارم این شد کمک پیرزن و مردهای کوچه لگن اب چکان رختها را ببرم توی خانه هایشان پهن کنم. و با کلامی تشکر می کردند که مدتها نمی فهمیدم یعنی چه.«نیکْ بخت باشی» .انروزامد خانه شهربانو رنگ کرده بود مثل انار شیرین گفتم طوری شده حرف بزن.بچه ها بلایی سرشان آمده؟ جواب داد نه دیشب خوابی دیدم .پرسیدم چه... گفت دیدم چانه ی سوروک می گیری با بانو رستم.گفتم سروک؟ چه حرفها که نمی زنی،داری شورش را در می آوری. نکند خشتی چیزی خورده توی سرت. مجبوری هر روز می روی کمک این ان که پستو وهشتیهاشان را بریزند و یا نسازند واگر ساختند اجریش را، توش بته جقه گچی در بیاورند.گفت چه طور می شود مگر؟بعد هم گناهی ندارند که بچه هایشان را فقط هر چله یکی نیامده یکی امده می ببینندو کسی ندارند که کمکشان باشد.درست می گفت نداشتند.اما من گناهی نداشتم که از تهران بلند شده بودم آمده بودم اینجا که جان خودم جای تولدم را باز ببینم. فقط ببینم و بروم. جایی که سیاوش می گفت تمام نخودچی کشمش ها و بادامهای بود داده و پوست کاغذی مامان بزرگ بیچاره را با هم توی هاون سنگی و دسته چوبی کوبیده بودیم شب عید و بعد که امده عقب عقب رفته بود از تعجب. من که یاد ندارم. کوچک بودم و می گفت که بادستهایم یکی بادام با کُل می ریختم و بعد توت خشک و فندق.می پرسیدم آن هم با کُل؟ چرا یکی ؟تو گفته بودی یکی یکی؟دست می گذاشت روی شکم و غش می رفت و بریده بریده می گفت نه- دستت دستت بیشتر جا نداشتند و گشتاسب هم که همراهش می شد و تا صبح می گفتیم ویلدا وشیرین با دو چشم درشت و گردویشان ما را و هم را نگاه می کردند.و امدم اینجا که رستم بانو را پیر کرده بود و حافظ را قسم می دادیم به شاخ نباتش که فال ما خوب باشد و این بود یلداهایی که صبح می شدند.و آن شعر خیام را که تا صبح از گرد لبش پاک نمی شد: پیش ار پیاله را که شب می گذرد و من که یاد ندارم در کجای آن خانه که گشتاسب می گفت: اتاقهای سه دری که شیشه های رنگی داشت و روی پشتیهاش بالا و پائین می پردی؟یادت نیست؟و من که جوابم نه بود و اینکه بگویم برویم انجا ها را ببینیم و او که می گفت خاکش دامن گیر است و من دم بزنم از اصالت و ریشه و کهن بوم بر و اینکه می خواهم ببینم انجاها را. و گشتاسب که پرنده های را سرا بری می کرد و پا شان را تمیز و انها شدند همسفر من وتو و بچه هایمان که هر دوشان را گذاشتیم به حال خودشان توی آن شهر بزرگ و درندشت و امدیم اینجا.گفت شگون ندارد یلدایی اینطور می گویی و من انگار آنار تازه شنیده باشم چپ و راست بگویم میان جملاتی که ته لهجه عجیبی همراهیشان می کرد و صدایم که داشت خشن تر می شد از آن زمان که توی اپارتمان سر یلدای و شیرین جیغ می کشید.نمی دانم چطور دلم رضا داد به ماندن و نان توی سینی دایره میان همسایه پخش کردن و توی پرسه سروک پختن و شکر پاشیدن و یلدا و شیرینی که سر هفت خبر دار شدند و مثل مرغ سرکنده آمدند و انقدر گریه کردند که تیر ماهی که آتش می بارید، دل اسمان از هم کنده و واکنده بارید و هوا مثل اردیبهشت شیراز بوی شکوفه نارنجهای نبودگی را بگیرد، که با بوی آتش در امیخته و مستت می کرد و اگر دوش می امد ورخساره برافروخته بود/ تا کجا باز دل غمزده ات سوخته بود.این بود فال من وپرنده هایت بازگشته بودند تا مانندت، بی هوا راه را به پای رفتن نگذاشته باشند. گفتم از این کوچه و این درختها خسته شدم این شهر جای دیگری ندارد.مگر نمی گویند اینجا کویر است پس کو؟ رفتیم.مثل جاهای باستانی که از زیر شن بیرون امده باشند. چند خانه و تعدادی چینه ولنگ و واز،بدون هیچ سقفی رویشان از تل اول بالا رفتیم و زیر درختهایی که می گفت گز هستندو ادم خنده اش می گرفت از اسمشان که ریشه در خاک شور و گز نامیده می شدند،نشستم یکی دو مشت بردارم یادگاری بریزم توی کیف . یکی برای او و یکی برای خودم.فکر می کردم تحفه ای همراه می برم به یادگار.گفت بریزشان دانه دانه اش نشانه ات می کنند و گوش ندادم و حالا می ریزمشان روی سروکهایی که بار اول روی تابه خوب نشدند و گذاشتم خشک شوند.حالا چهل روز می گذرد و می توانست اولین روز چهل سالگیت باشد. [1] نانی تشکیل شده از خمیر و برشته شده با روغن کنجد.در زبان زرتشتی از ریشه ُسرورَک به معنای سرور و شادی و کوچک است.اما مردم مسلمان یزد انرا در روزهای سه هفت وچهل در گذشته به عنوان خیرات می دهند.البته فلسفه ای در بعضی از نقاط در مورد این خیرات وجود دارد و ان هم این هست که وقتی بوی سروک از خانه در چهلم درگذشته شنیده می شود این نشان آن است که روح مرده که در چهل روز گذشته بین خانه و قبر سرگردان بوده است به قبر بازگشته و در آن ارامشی ابدی می یادبد مهدی من مهدی سلوکی.مجله انداخت رو زانوم.بیا، کشتی ما رو با این مهدی سلوکی.نسرین جون خشکله.با اون مقنعه سفید.وقتی باهاش می رم حیاط درختا صاف می رن تا دم ماشین. صاف می رن تا بیاد.منم عکسای مجله رو می بینم.از همه مردا هم خوش تیپ تره.فقط نسرین جون منو می بره دسشویی.از رو صندلی بغلم می کنه می ذاره رو کاسه توالت.یادم داده چطورخودمو بشورم.می گه خانم بودن که به آرایش کردن نیس.باید خودت رو بشوری که وقتی اومد،با خودش ببردت.مهدی من هر هفته میومد.روزای دیگه عکسش رو تو مجله می دیدم که زیاد دلم تنگش نشه. همه مردا اذیتم می کنن. می گن رفته خارج نوشته تو مجله ، ازدواج کرده نه مهدی منه مهدی خشکل منه حرف نزنین.دلم تنگش می شه.به نسرین می گم برام عطر بخر جای لاک، که خوش بو باشم.اما اونا می گن مهدیت عاشق شده.گریه می کنم.مومو می کشم اونقدر که نسرین می یاد می گه دروغ میگن دروغ میگن بعد گریه می کنیم. میگه دروغ می گن و گریه می کنم.سرم رو سینه ش می ذاره میگه فکر می کنن چیزی نمی فهمی .همشون سر وته یه کرباسن . پرسیدم چیزی نمی فهمم یعنی چی اون می گه هیچی و گریه میکنم بعد که می پرسیم ازش خارج کجاس میگه هیچ جا و بوی خوب میده بوی صابونی که مهدی دساشو باش می شوره خودم قایمکی رفتم بو کردم.همه جمعه ای میاد مهدی.با کت.با شلوار با ماشین. اول بوق ویژ اییع براش بوس می فرستم. میگم سلام دسامو وا میکنم بغلم کنه اما نمی کنه.صورتش سرخ می شه همش میره.همه مردا می خندن.دوسشون ندارم هیچوقت.نسرین میگه تو مهدی سلوکی نیستی دکتری.اون فکر می کنه من نمی فهمم اما می فهمم اون عصی و مینا هم هم که نمی فهمن مهدی کیه.اونا بو می دن.نمی رم پیششون که بو نگیرم.نسرین برام مجله میخره ومیگه اون دو تا که بوقن تو هم که عاشقی.میگم نه خودم می خوام بوق باشم .میخوام بوق ماشینش بشم میشه؟ نسرین اصن بگو نمی خواد بیاد اینجا بره فیلم بازی کنه، تو تلوزیونم ببینمش بیشتر حال میده تو خشگلی بگی قبول می کنه.می گه از دسم ذله شده میگه میگه اون دکتره و با صدای بلند گریه مبکنم .مهدی منه مهدی وقتی که بیاد دیگه گریه نمی کنم. همشون سر وته یه کرباسن.نه نسرین جونو نمی گم مهدی رو نمی گم مردا رو میگف حتما. مرد مکانیک آنچه را دید گذاشت پای خستگی:زن به کمک آن مرد،طناب را از ماشین جلویی بازکرد وبه کمک دو زن دیگرهلش دادنددم مغازه.زیر ماشینی در گودال تعمیرگاه بود که آن اتفاق افتاد یعنی صورت مرد رادید که کاملا شبیه خودش است. نیرویی می خواست او را از زیر ماشین بکندو به سمت مرد پرتاب کند.نیرو به حدی بود که سرش را محکم کوباند زیر شاسی ماشین.زن در همان فرصت کم از مردی که زیر ماشین قیافه اش را درست نمی دید خواست که زودتر ماشینش را تعمیر کند.زنها سوار ماشین دیگر شده بودند ومرد را بی هیچ حرفی به حال خود رها کردند.مرد نگاه کردو غیبش زد .چند لحظه ای شد که به خود بیاید و بدود دنبالش.اما انگار اب شده باشد رفته بود توی زمین مینا ادم جالبی بود.او می دانست از کجا امده،به چه دلیلی امده،حتی اگر فرصت می دادی برایت ثابت می کرد که زمان و مکان به دنیا امدنش هم دست خودش بوده.نشست کنار جوی ابی که دیواره اش را موردها پوشانده بود.هر روز کارش شده بود بیاید چشم به راه کسی بنشیند که معلوم نبود کیست و از کجا می آید.موها را می کند پشت گوش و سوهان را بیرون می اورد و سرگرم ناخنها می شود.تازه خانم جدیدا سنتور هم خریده و رفته بود کلاس و طوری اهنگ ولگا را می زد که انگار دارد با شجریان جدید ترین قطعه آوازیش را تمرین می کند.امروز تقریبا آب بیشتری از جو رد شد و توی آبش می شد چیزهای زیادی پیدا کرد.پوست پیاز،قوطی رانی و تکه هایی از پارچه ای که شاید دست یک مکانیک هر روز با آن تمیز می شد.تازه نمی شد فهمید چطور اینهمه با اطمینان از خودش حرف می زند می گفت فردا ساعت هشت دم ارایشگاه.حتی اگر زود می آمدی،او سر ساعت می رسید.نه یک دقیقه زود نه یک دقیقه دیر.نشسته پشت ماشین نقره ای، و روسریش که اغلب اوقات با رنگ کفشش ست شده بود با وقار از ماشین پیاده می شد و به طرفت می امد. بوق ماشین از خیابان به خودش آورد.سر را بیرون داد و پرسید مکانیکی اینطرفها کجاست؟نمی دانست حتی نمی دانست این جویی که کنارش می نشیند به کجا می رود و فقط توی صورت زن نگاه می کرد.زن حتما با خودش گفته بود دیوانه است و پا گذاشت روی گاز.امروز دسته ماهیهای سیاه کوچلویی که برخلاف حرکت اب می رفتند توجه او را جلب کردند.شاید این اتفاقی بود که امروز را با دیروزی که چند بزغاله از انجا اب خورده بودند متفاوت می کرد.زن آمد قهوه اش را بهم بزند که انگشتر افتاد توش.کفرش در آمد وپرسید با قهوه ای که انگشتر افتاده باشد توش می شود فال گرفت؟زن انگار نشنیده باشد گفت تازه دیدی یک دوست تازه هم پیدا کرده که بیشتر اوقات با اوست.می پرسم می شناسیش می گوید نه.می گویم اینقدرها هم دختر بدی نیست.فقط یک ذره زیادی از خودش مطمئن است.دیدی موهاش را چطور رنگ قرمز کرد !می دانی احساس می کنم این روزها عوض شده برای همین گفتم بیایی اینجا.راستی یک چیز با مزه.مردی که مینا اورده بود ماشین را از جدول در بیاوریم توی همان تعمیرگاه کار می کرد.اما نمی دانم چرا به ما نگفت و اینهمه دور سرمان چرخاند. مرد خواست پارچه های سیاه شده را دور بیندازد که دید دوباره حلقه توی انگشتش نیست.دیگر عادت کرده بود به اینکه انگشتر خودش گم و پیدا شود.زن دوباره برگشته بود.اشاره اش کرده بود که برود جلو.زن پرسید میایی کمک.ماشین دوستم خیابان بالایی خراب شده می خواهیم ببریمش تعمیرگاهی جایی.اخر خیالش راحت نیست همانجا بگذاردش.جدیدا فیلمی دیده بود به اسم لولا بدو لولا.حتی فکر اینکه یک روز از خواب بلند شود،اما نفهمد که آیا واقعا بیدار است یا بیدار شدن هم جزوی از خوابش است،کلافه اش کرد.بدون هیچ حرفی رفت نشست جلو.دو زن پشتشان را داده بودند به ماشین و منتظر بودند.چرخ ماشین افتاده بود توی جدول و کسی را برای بیرون اوردنش پیدا نکردند.با هم که دیدنشان مینا لبخند بدجنسانه ای زد.مرد با زحمت ماشین را بیرون اورد وبعدکه روشن نشد به ماشین مینا بکسل کردند بردند تعمیرگاه.مرد هم بدون هیچ حرفی همراهشان شد.همیشه از مردها به واسطه زن بودنش خوب کار می کشد.مرد را بدون تشکررها کردند و بعد از اینکه دوستانش را به خانه رساند،برای ساعت هشت دم ارایشگاه قرار گذاشتند.انگشتر عجیب و غریب را روی صندلی جلو ماشینش پیدا کرد.قوطی رانی را بیرون انداخت و چراغ داخل را روشن کرد تا بهتر ببیند.شکل یک ماهی کوچک بود که دور یک محور فرضی حلقه زده باشد.از اینکه مرد را بدون هیچ صحبت و تشکری ول کرده بودند به امان خدا،ناراحت شدوخواست برای جبران هم که شده انگشتر را به او بگرداند.رفتارهای آن مرد چهارشانه که ساده لباس پوشیده بودولام تا کام حرف نمی زد،برایش جالب شد با اینکه کمتر به مردهایی که با انها روبرو می شد فکر می کرد،این انگشتر ناخودآگاه قیافه مرد را می آورد جلو صورتش.یا تمام این همه مطمئن نبود که بتواند او را همانجایی بیابد که امروز دیده. پرسید چه کارشان کنم. گفتم فقط زیر ابروها. اما مینادر جواب آرایشگر گفت مدل پر. رنگ هم می کنم .مثل لولا بدو لولا. ما دو نفر که هی دست می کشیدیم که نکند نفهمیده باشیم و از تعجب دو تا شاخ خشکل روی کله مان سبز شده باشد.اخر خانم همیشه موهایشان را ساده آرایش می کرد و به رنگ مشکیشان هم بدجور می نازید. درباره انگشتری می گفت که از جیبم توی ماشین افتاده.گفتم خانم ول کن.پیاده ام کن.صورتش از هم باز شد و پرسید تا نگویی این انگشتر را از کجا اوردی ول کن نیستم.گفتم باور باور نمی کنی.گفت به جان خودم قیافه ات برام اشناست.نه باید بگویی تازه برایم جالب شدی.شب نان و پیاز خورده بودم که خواب دیدم یکی آمد اینرا گذاشت توی دستم و گفت هر روز می ایی اینجا.یعنی همانجایی که سوارم کردی.می نشینی تا یکی بیاید این انگشتر را از تو بگیرد.مینا که می خواست مسخره اش کند گفت:خب من همان آدمم. مینا از انروز ابتدا به معشوقه جدیدش شک کرد.به اینکه ادم خوشبختی است شک کرد.ماشین را عوض کرد.چند بار دیگر لولا بدو لولا را دید.به این مسئله فکر کرد که چرا باید حتما سر ساعت هشت ارایشگاه باشدوهمین طور تا حد تنفر از صدای سنتور بدش امد.چند روز بعد برگشت تا دلیل این اتفاقات را از مرد بپرسد اما از او خبری نبود.ساعتها ماشین را پارک می کرد و همانجایی که مرد را دیده بود منتظر می نشست.چند روز نگذشته بود که خواب دید دو تا شده.یکی کارهایش را نه اما زیاد سر وقت انجام می دهد و یکی دیگر که لب جو می نشست ومنتظر است.
| Design By : Night Skin |


