تبليغاتX
وانموده شده

وانموده شده

داستانهای من



نوشته شده در Tue 18 Oct 2011ساعت 0 AM توسط مجتبی دهقان

 

از آن در آمده باشي تو

از آن در آمده باشي تو كه خودش برايت باز مي‎شود. چند بار از آن رد شده بودي، اما نديده بوديش. رنگ نقره‎اي قاب‎هاش و بلنديش كه به دنياي ديگر باز مي‎شود. هميشه آن چيزهايي كه واقعا وجود دارند را نمي‎بيني. مثل دوسال پيش همه سرهاي تراشيده دارند و لباس‎هايي يكدست آبي. يكيشان كنار گلويش زخم شده. پرستارشان مي دود جلو: با كي كار داشتيد؟ اكبر برو توي تختت. بايد استراحت كني و او را به همراه مي برد. سمت راستت يك سالن طولاني وجود دارد كه كنارش را تخت گذاشته‎اند با ديوارهاي فيلي رنگ و زمين سنگ شده. دفعه قبلي كه با هم آمده بوديد اينجا، فكر نمي‎كردي روزي برسد كه يكي از شماها بيايد اينجا و آن يكي بيايد ملاقاتش. تو هميشه بيش از او علاقه داشتي آن‎ها را ببيني. چون حس مي‎كردي آنجور كه بايد نمي‎شناسيشان. و او كه هيچوقت كنجكاوي نسبت به آنها نداشت و برويشان مي‎خنديد و اگر مي شد باهاشان حرف هم مي‎زد و احوالشان را مي‎پرسيد و تو با كمي ترس نزديكشان مي‎رفتي و به او نگاه مي‎كردي كه چطور مي تواند!؟.

 

نه اشتباه نكن. اين اشك نيست گريه نمي‎كنم. آدم وقتي كسي دور وبرش نباشدكه بتواند باهاش حرف بزند گريه مي‎كند. نمي خواهد نگران باشي من خوبم. دستت را بده161.162.163 تا در دقيقه مي‎زند و تو به آخرين ضرباتش توي دقيقه رسيدي و مي‎خندد.

دستم را بگير. چقدر گرمند.يادت هست بهم مي‎گفتي يخچال؟ مي‎گويي چرا صورتم بلند شده. اره ديگر وقتي كسي نباشد كه بخاطرش بخودت برسي... البته اكثر اين‎ها را هفته‎اي دوبار مي‎برند حمام و سر و صورتشان را مي زنند اما من صحبت كرده ام اگر بشود خودم تنهايي بروم.

خيالت راحت اينجا خيلي ها هم بد نيست. اولي كه آمدم  بين‎شان اذيت شدم اما بعد ديدم هر كدام‎شان قسمتي از رفتار ما را توي خودشان دارند. آن يكي را مي بيني اسمش را نمي‎دانم تازه آمده اينجا. صبح ساعت ده مي رود همانجا و به آن ديوار كوتاه و نيم دايره سنگي وسط تكيه مي‎زند و به يك چيز خيره مي‎شود. گاهي فكر مي‎كنم بدانم چي توي فكرش هست. شده زل بزني تا بداني حست نسبت به آن چيز يا آن كس چيست؟به اشيا به آدم‎ها. همين تو بار اول كه ديدمت. دو ساعت بهت زل زده بودم. اول ديدم توي آن مانتو سياه و بلند چسبان دوست داشتني نيستي. اما بعد همانجا فهيدم نه اتفاقا نه تنها بدم نمي آيد بلكه دوستت هم دارم.زندگي قضاوتمان را بر عكس به خودمان باز مي‎گرداند.

ان يكي حسن است و عاشق عينك دودي. هر كس كه مي‎آيد اينجا به چشم داشته باشد ازش مي گيرد. هر وقت سر شب كه از آن خواب لعنتي كه يكي دارد پاهام را مثل يك عروسك ازم مي‎كند بيدار مي شوم، مي‎بينم روي همين تخت كناري در حالي كه كاملا خوابيده گريه مي‎كنند. ولي روز تا شب بعدش هميشه مي خندد.

ديگر چطوري درس ميخواني؟ چرا اينجور نگاهم مي‎كني؟ بخدا من طوريم نيست. چون مي‎خواستم اينجا را تجربه كنم و به حرف پزشكم گوش بدهم براي استراحت آمده‎ام. از خودت بگو به آن‎ها نگاه نكن باهات كاري ندارند. بخش بيماران خطرناكمان آن طرف است. اين صداها را ول كن عادي است وقتي اينجا باشي بهشان يك جورهايي عادت مي‎كني. گاهي آنقدر توش گم مي‎شوي كه وقتي چشمهايت را باز مي‎كني مي بيني خودت منبعشان بودي و دو نفر با آمپول ارامبخش بالاي سرت ايستاده اند.

از آن در امده باشي تو و چشم‎هايي به تو نگاه كنند كه معلوم نيست چي تويشان هست. چشم‎هايي كه به‎همان قدر نگاهت مي‎كنند كه نگاهت كرده باشند،نگاهت مي كنند تا نديده باشندت. از بار قبلي كه آمده بودي با ترس با دنياي ناشناخته اي روبرو باشي مدتها مي گذرد دنيايي كه شايد جايي وسط حرف‎هايي درباره انسان‎هاي جن زده و ديوانه و پرت افتاده از آن يادي بكني و بگويي ديديشان. اما حالا عمق اين محيط پاهاي تو را هم گرفته و توي خودش فرو مي‎برد. اما زمستان كه جسم سنگها سرد و سر مي‎شود چيزي، گرمايي زير پايشان مثل يك جايي كه فقط رويش پا بگذارند كه فقط و فقط زير پايشان روش راه بروند، موجوديتش را اعلام خواهد كرد؟!. نكند او را كامل از دست داده باشم در حالي كه روي آن تخت، اولين و نزديكترين به در به دنياي ناموجود بيرون، پشت به من نشسته است !

آن يكي اكبر است. به آستينهاش خيلي حساس است. اگر كوچكترين لكي رويشان بيفتد آنقدر خودش را مي‎زند تا از حال برود. هر وقت غذايي چيزي مي‎خورد بايد مواظب آستين‎هاش باشند. اگر همه تنش را كثيف كند هيچ طوريش نيست. هر كس كه مي خواهد بيرون برود استينش را مي گيرد و مي پرسد بر مي گردد؟ نمي خواهد بگويي برمي گردد مي دانم. برو بر مي گردد.

 آن يكي تازه دكترايش را از فلان دانشگاه معتبر سوييس گرفته. با اينكه از همه ساكت‎تر است به نظر ديوانه تر مي‎آيد. و بعد از او من ساكت ترم. او دائم فرمول‎هاي شيمي را حل مي‎كند و من هر جا برسم مي نويسم. باز هم دستهايت را بده. هميشه وقتي دستهام را مي‎گرفتي فكر مي‎كردم دنيا از هم مي پاشد و خرد خرد مي شود آنقدر كه مي‎رسد به انگشت‎هاي كشيده ات كه هميشه از من فرار مي‎كردند كه هميشه از من فرار مي كنند

غصه نخور من حالم خوب مي‎شود تو تقصيري نداري براي همين با اينها يكي شده‎ام نگاه كن لباس من هم شكل آنهاست. فرق ما با شما بيرونيها اين است كه يكي سرمان را گرفته هي مي‎كند زير آب و لحظه آخر مي‎آورد بالا. اما اين تنفس در لحظه نجات نيست. چون هنوز توي آب هستي و آن دست هست و تو در معرضش. آن‎را جزوي از خودت قبول كردي. درست همان دست‎هايي كه مي‎خواهد از بينت ببرد، نجات دهنده است. بعد از رفتنت حالم بد مي‎شود مي‎دانم بايد به آن پرستار بگويم قبل از آنكه از آن در بيرون بروي بالاي سرم باشد. برايم بخند چقدر رنگ روشن به تو مي‎آيد. نگران نباش من خوبم. اينجا زياد هم بد نيست. نرو مي دانم اينجا اذيت مي شوي. اينجا اينها كه نگاهت مي‎كنند در عمقشان  به من كه تو كنارش نشسته‎اي عاقلانه‎تر از هر كسي حسودي مي‎كنند و غصه مي خورند. راستي چطور گذاشتند بيايي اينجا؟ خودت هستي ؟ باورم نمي شود آمده باشي. دستت را بگذار روي قلبم يك دو سه نمي‎زند. انگشت‎هات را بگذار روي دستم. سرانگشت‎هات پوستم را قرمز مي‎كند. ردش مي ماند مثل يك پوسيدگي عزيز روي دستم. دكتر اين دوستم است برايش دست تگان بده. ببين چقدر خشگل است. بيا برويم بيرون. مي‎تواني آنجا بغلم كني خلي محتاجم يكي به خودش بگيردم. توي همين حياط مطمئن باش در آغوش كشيدن يك ديوانه هيچ گناهي ندارد. ديوانه ادمي كه لمس نمي شود كه پوستش دارد از زور لمس نشدن مي ريزد...

بزور گذاشته اند بيايي آنجا. هيچ زني. چه برسد به اينكه جوان و بخواهد تنهايي توي بخششان برود. از همان در مي‎روي بيرون. از كنار هماني كه لم داده به ديوار نيم دايره وسط و نرفته توي تختخوابش. و از هماني كه آستينت را توي دستش كشيدي بيرون. از آن در كه رنگ قابش اصلن مهم نيست. مي داني همه پشت سرت دور تخت او جمع شده اند و چند پرستار دست و پايش را گرفته اند تا هر طور شده آرامش كنند.

 



نوشته شده در Mon 25 Jul 2011ساعت 3 AM توسط مجتبی دهقان

این تفاوت متوازن که از بین برنده و آرام متولد می‌کند

1

     این یک وضعیت دیوانه وار است. شما با بالهایی نصفه برای چندمین بار به دنیا آمده اید و پا به دنیایی گذاشته اید که خالی است. خالی از هر موجودیتی که بتواند تهی بودن آن را نقض کند. و وقتی کسی نباشد که تو را، آن جانداری که حتی نمی‌داند چه شکلی است را تشریح کند، وضعیتی دیوانه وار پیش خواهد آمد. و این یک معنا دارد. اینکه تو باید راوی خود باشی. خودی که نمی‌داند از بیرون چگونه موجودی است. انسان است اما چشمهایی مرکب و بیرون زده دارد. بال دارد اما این بال‌های کوچک و شفاف، هیچ تناسبی با بدنش نمی‌توانند داشته باشند. و این تمام تصوری است که از خود داری و وقتی از بیرونیت خود بی اطلاع باشی به نوعی از ناهماهنگی درونی می‌رسی. نوعی جنون که با خود تنهایی به بار می‌آورد. نه از آن نوع که کسانی هستند که تو میان‌شان تنهایی بلکه به این معنی که واقعا واقعا هیچکس وجود نداشته باشد. پس بر می‌گردی تا تابوتت را مرتب کنی، بالهایت را تا بگذاری و بخوابی. اما مرگ نمی‌آید. شما به جهانی تبعید شده اید که در آن مرگ وجود ندارد.

2

      پدرم در دو ماهگی مرد. وقتی قدرت داشتن تخیلی آزاد از مرگ را کسب کنید دو تصویر همیشه زنده از آن خواهید داشت:1-شما در انتظار اتفاقی خاص روبروی خورشیدی در حال غروب ایستاده اید و ابرهایی سیاه بسرعت از جلو آن رد می‌شوند و نوری تند(البته اگر خود را از نیمرخ فرض کنید) موها و صورتتان را بصورت یکدستی قرمز کرده است. 2-(اگر از زاویه چشم خود ببینی ) دنیا به کوری سفید رنگی اغشته است. پدر می‌گفت مادرم تصوری اینچنین از مرگ را برایش شرح داده است. زمانی که نمی‌دانست کی بوده چون همیشه زمان بر او کند و ناواضح می‌گذشت

3

      واااااااااااااااااااااااااای چقـــــــــــــدررررررر دررررر آآآآآآآن زمـــــــــااااااان به مرگ احتیاااااج خوااااااهـــــــــــــید داااااااااشت.امـــــا هیــــــــــــــــچ کس نیــــــــــــست که ایــــــــــــن موهبت راااااااااا به شمــــــــــــــــا ارزاااااااانی کند.

4

      اما وقتی از خود تصوری نداشته باشید چگونه می‌توانید زندگی کنید؟ شما طی چندین ساعت بالغ شده اید و می‌توانستید عشق بورزید. نشانه های آن در شما اینگونه بروز می‌کند: از درونتان چیزی شبیه به رشته های عصبی وادارتان می‌کند هر چیزی را لمس کنید. شما طی ساعاتی که از مرحله شفیرگی به بلوغ رسیده اید مکررا این کار را انجام داده اید اما انگار همه آنها تمرینی بود که لمس واقعی را تجربه کنید. لمس کسی شبیه به خودتان را. اما چنین موجودی وجود ندارد. شما موجودی هستید با تنی انسانی و بالهای تا خورده ی نوعی از مگس که فقط توی نور برق می‌زند و حتی قدرت بحرکت در آوردن‌شان را هم ندارید. این تمام شناختی است که از خود کسب کرده اید. نوعی وراثت که درون شما مانند قلابی از غم به رقص وادارتان می‌کند. شما را به لمس می‌کشاند، شما را به بوسیدن ترغیب می‌کند، بوسیدن هر چیزی که لبهای خرطومی شکلتان بتواند. اما همیشه‌ی دنیا لمس آنچه لذت بخش است ناممکن خواهد بود. و این تنهایی است که مثل رنگی مرگ‌آور همه جا سرایت می‌کند. زود باش بالهایت را تا کن و به تابوتت برگرد.

5

      هر بار دیواری از سکوت فرو می‌ریزد و شما خود را می‌بینید که می‌تواند از جایی بلند بر موجوداتی که بشکل تقریبا خشنی در هم می‌رقصند احاطه داشته باشد. زن‌هایی لاغر و بدون سینه و تکثیر شده به شکل هم. بی کوچکترین تفاوتی.آنها قلاده موجوداتی حشره شکل اما بزرگی را در دست دارند که بالای سرشان  پرواز می‌کنند. بله شما حس هم زیستی شدیدی با آن‌ها دارید حشراتی که موهای‌ روی سرشان بشکل انسان نمایی صاف شده و راست ایستاده. و باز سکوتی از صدا منفجر می‌شود و زن‌ها و آن موجودات را به اطراف پرت می‌کند. اما آن‌ها دوباره به مرکز هجوم خواهند آورد و دستهایشان توی هوا به سمت هم پرتاب می‌شود. بدنها به شکل از بین برنده‌ای در هم فشرده می‌شوند و بمب‌هایی از سکوت که در  بی صدایی می‌ترکد. انگار آن‌ها همه به تو چشم دوخته اند. اما تو در مقابلشان هیچ مسئولیت و تمرکزی نداری. انگار خواننده یا رقاصه ای باشی که دلیل تمام این این صداها و حرکات است. انگار  تسکین نامشخصی در تو باشد. در صدایت که گام به گام بالا می‌رود تا در سکوتی کر کننده باقی بماند.

6

      اعداد زوج مقدس نیستند. چون در حالتی از دو گانگی و تقسیم بسر می‌برند. آن‌ها شریک فردیت اعداد دیگرند. اعدادی شوم که جهان را تا تقسیم بی‌نهایت یاری می‌رسانند. اما تقدسی که در تنهاییست را کدام موجود خود انتخاب کرده است؟ من ؟ اگر بنا بر انتخاب بود، متولد شدن به شکل هوایی که بین تنهای عرق کرده زن های رقصنده جابجا می‌شود را ترجیح می‌دهم. آن‌ها این حشرات چند سانتی را برای اینکه تنها نباشند انتخاب کرده اند. انسانها مدتهاست همه موجودات را به دلیل ازمایشات ژنتیک و همانندسازی از بین برده اند حتی مردها را. آن‌ها در همانند سازی خود فقط توانستند زنهایی را بوجود بیاورند که از هر لحاظ شبیه مادر خود باشند. خلق خود زیبایی. و این تقدسِ همانند که سراغ ادم‌ها آمد ویران کننده خواهد بود. تقدسی که هدفی را دنبال می‌کند به مرگ دیگران و خود می انجامد. به مرگی سرسام آور و دمادم.

7

      از آن بالا تو را دیدم. رشته های عصبیم مرا به معاشقه وا می‌داشت. در دنیایی برش خورده میان مرگ و زندگی. تو هم یکی از ان حشرات را داشتی که شفاف بودند وبه شکلی خاص زیبا. با چشمهایی خاکستری و بالهایی که در نور قرمز خورشید همیشه در حال غروب می‌درخشیدند.

8

     ای تقدس بالادست ای یکسانی ناموجه. این تفاوت متوازن که از بین برنده و آرام متولد می‌کند و به دنیا می‌آورد. لالایی که در زیر پوست چوبین تابوتها تکرار می‌شود و مرگ که چون هدیه ای پایان دهنده است. اما هنگامی که تو مرده ای نام آن را چه می‌توان گذاشت؟. من در تابوت خودم در دنیایی خالی خوابیده ام. و دو ماه از زمانی که باید می‌مردم می‌گذرد این را ژنتیک حشره ایم می‌گوید. بارها از آن تقدس بالادست خواسته‌ام عمر انسانیم را از من دریغ کند. من این لطف طولانی را نمی‌خواهم.

9

     دو ماه و یک روز پیش  به دنیا آمدم. در آخرین روز  زمین. نامی و موقعیتی که من با آن مواجه بودم بی هیچ انتخابی. در آن روز همه چیز با هم اتفاق افتاد. اینکه زمان انقدر آرام بگذرد که که یک روز همه عمر تو باشد. در ان دنیا بیایی، به بلوغ برسی و یک نفر را بیایی او را لمس کنی و او به شایعه پایان جهان تن در دهد و خود را بکشد. و بعد از آن روز، دیگر هیچ اتفاقی روی ندهد. و شما موجودی که نمی‌داند چیست و چه می‌خواهد باشد. موجودی که تنها کلمات را می‌شناسد اما تصوری از آن ندارد. پدر موجودی که تنها می‌دانست حاصل یک آزمایش است و من هم کاملن شبیه اویم اما انگار سعی کرده‌اند به انسان شبیه تر باشم. مادرم چون قدیسه های لمس نشده مرا به  دنیا آورد. نطفه بی هیچ مقاربتی در او کاشته شده بود. بعد از نیمه کامل شدن جنین به آن علت که بیش از اندازه  طبیعی بزرگ بود، مجبور شدند او را از بدنش  بیرون بکشند.مادر از زیر این عمل زنده بیرون نیامد. جنین نسبت به هرمحیط آزمایشگاهی واکنش منفی نشان می‌داد. علائم حیاتی از او می گریختند. تا خواستند بشکل نیمه زنده ای او را به خاک بسپارند. تابوتی برای او ساختند و وقتی بدنش را در ان گذاشتند علایم زندگی در چهره اش نمایان شد. مادر او نیز موجودی آزمایشگاهی  بود با بدنی انسانی و بال‌هایی فرشته مانند و چشمانی درشت که به بهشتیان می‌مانست، بدنی آن چنان کشیده که یا باید پرواز می‌کرد و یا می‌خوابید.

10

      پایان جهان فرا رسیده بود. علم از چند مسیر متفاوت این موضوع را اثبات کرده بود. همه تصمیم گرفتند به همین دلیل مراسمی  فوری برگزار نمایند. برنامه عبارت بود از رقص و شادی به دلیل به زنده ماندن آخرین دستاورد علمی بشر و بعد از فرونشستن مستی (حاصل از مصرف مشروبات الکی) تصمیم گیری درباره پایان جهان. بهترین راه خودکشی دسته جمعی بود. چون دیدن مرگ دیگری ضجر آورتر از خود مرگ خواهد بود. شوارهای محلی به این نتیجه رسیند که با توجه به شروع فعالیت آتش فشانها افراد آشنا با هم سوار بر هواپیما بالای دهانه تخلیه شوند.

11

     انسانها نرسیده به داخل دهانه به خاکستری سفید تبدل شدند که مانند نواری دور زمین را در بر گرفت. غلظت آن در هوا بحدی زیاد است که همه دنیا را، همه چیز را آغشته کرده است.

 

 

 



نوشته شده در Sun 10 Oct 2010ساعت 8 PM توسط مجتبی دهقان

 

برای سعیده و سمانه و بودشان

دست‌هایشان را دید که مثل دو تکه یخ در هم ذوب می شدند

     چندبار به همراهش زنگ زده بود. وصل می‌شد ولی صدایی شبیه اینکه کسی را با بلندگو به جایی بخواهند می‌پیچید توی گوشی با پس زمینه‌ای از صدای کشداری مثل حرکت قطار. همان بار اول تشخیص داده بود که باید توی بیمارستان یا همچون جایی باشد اما چرا بیمارستان؟ او که حالش آنقدر خوب بود که وقتی پدردرآورترین حرف‌هایش را می شنید، تنها گوش کند و بیرون برود. پس بیمارستان چه‌کار داشته؟ اصلا چرا بر می‌دارد ولی جواب نمی‌دهد؟! زن فکر کرد مرد می‌خواهد مثل گذشته اَذیتش کند. مثل بار اولی که به او جواب رد داد و مرد به تلافی برایش از قبر و گورهای خالی عکس گرفته بود. اما بعد از با هم بودنشان نشده بود حتی با حرفش هم او را آزار داده باشد. آیا این به این معنا بود که باز همان آدم سابق شده است؟ همان آدم قبل ازدواج‌شان که او نمی‌دانست چطور آدمی است!! مثل همه زن و مردهایی که اوایل دست‌کم از فرشته‌ها ندارند اما همین که گذشت می‌شوند همان موجود تحمل ناشدنی سابق. بعدِ ازدواج قرار شد با قطار مسافرت بروند. مرد گفت بار اول است که سوار می‌شود و قبلا با اتوبوس ای‌نور و آن‌ور می‌کرده است. او هم متعجب پرسیده بود: چطور جرات می‌کردی!؟ بعد هم از او خواست دیگر یا با اتوبوس مسافرت نکند. تقریبا بطور غیرمستقیم به او فهمانده بود دیگر حق اینکار ندارد. این اولین بار بود که از او چیزی می‌خواست. یعنی به خودش این حق را داده بود. باز هم به گوشیش زنگ زد دوباره وصل شد و همان صداهای قبلی. سعی کرد برای اولین بار دلش شور نزند. سه ساعت از زمانی که مرد به خانه می‌آمد می‌گذشت و این اولین بار بود که زن به خودش اجازه می‌داد تنهایی به آن چیزهای مهمی که در ذهن دارد تمرکز کند و برای‌شان راه حلی بیابد. قبلا این حق را بخود نمی‌داد باید همه چیز را اول به مرد می‌گفت. قبل‌تر فکر می‌کرد چون آدم‌های مقابلش دلیلی برای هم‌دلی با او ندارند حرف‌هایش را آن‌جور که می‌خواهد درک نمی‌کنند و حتما وقتی ازدواج کند مرد زندگیش به راحتی همه موجودیت او را درک خواهد کرد بی کم و کاست. و این خود خوشبختی بود. اما حالا می‌دید شریک زندگیش بیش از او هویت انسانی دارد. خطا می‌کند، می‌خواهد بخشیده شود. حتی گاهی بی‌آنکه بخواهد آزار می‌دهد. آیا خودش هم  اینطور بود؟! این سوال آزار دهنده‌ بود چون سعی می‌کرد برخلاف دیگران، خیلی مواظب گفته‌هایش باشد و این باعث می‌شد مطمئن باشد که کاری نمی‌کند که کسی آزاری ببیند. اما اگر دیگران ناخواسته او را آزرده بودند از کجا باید می‌دانست که او نیز کاری انجام نداده که دیگران اذیت شده باشند!؟ مثل سابق از اینکه شوهرش دیر کرده بود ناراحت نبود و حتی انتظارش را هم نمی‌کشید. اتفاقا در این زمان توانسته بود عمل خودش را کاملا توجیه کند و این به او آرامش و اعتماد به نفس می‌داد. به این دلیل اعتماد به نفس که هیچ‌گاه نتوانسته بود موقعیت و جایگاه خودش را با مرد بشناسد. او مورد محبت بود اما هیچ‌وقت دلیلی برای آن پیدا نمی‌کرد. آیا با هم بودن دو نفر دلیل محکمی برای محبت بهم بود؟ آیا یک زن و مرد بی آنکه ازدواج کنند به هم بی‌محبت خواهند بود؟حتی فکر کرد اگر زیر یک سقف باشند بیش از او و شوهرش خوشبخت خواهند بود. زیرا آنها به چیزی تن داده بودند که طبیعت انسانی آن‌را پیش می‌آورد. روزی که زن شده بود، پیوند عاطفی با شوهرش را مثل یک جادوی پیش آمده چند برابر شده می‌دید و فهمید می‌تواند آن را بزرگترین اتفاق زندگیش بنامد. اما آیا بی‌توجهی همسرش به حلقه ازدواجشان شک در این ابعاد پیش پاافتاده و مشکوک زندگی مشترکشان نبود؟ شاید آن دو به تنهایی بیشتری احتیاج داشتند. شاید مرد با بی‌توجهیش می‌خواسته این‌را به او بگوید. اما چه دلیلی داشت این‌طور این‌را به او بفهماند؟! او هر چه که از مرد می‌خواست را می‌گفت اما مرد چه لزومی داشت اینقدر غیرمستقیم رفتار کند؟! و از همه بدتر راه را برای برداشت‌های دیگر برای او باز بگذارد. حالا این برداشت ها چیست، بهتر بود بهشان فکر نکند. آه که چقدر داشت درباره یک مسئله پیش پاافتاده فلسفه بافی می‌کرد. پیش پا افتاده؟ دیگر بخودش حق نمی‌داد براحتی درباره هر موقعیت و هر اتفاقی قضاوت کند. احساس کرد دیگر خودش را نمی‌شناسد. هیچ وقت هیچ اتفاقی او را تا این اندازه بخودش درگیر نمی‌کرد. شوهرش هر چه بود اهل چزاندن نبود اما اگر همان‌طور زنگ‌زدن و وصل‌شدن و پس زمینه صدای بیمارستان ادامه پیدا می‌کرد، مطمئنا نظرش در این رابطه هم عوض می‌شد. شوهرش می‌دانست او چقدر حساس است. پس دلیلش برای این بازی در آوردن‌ها چی بود؟ نکند پای کسی در میان باشد؟! و حالا با دعوای صبح، مرد دلیل بهتری برای ترک او داشته باشد. آن دو را تصور می‌کرد که توی راهرو بیمارستان نشسته‌اند و با دسته گلی پر از رزهای قرمز و آتشی که شوهرش برای آن زن گرفته به او زنگ می‌زنند  و با هم زیر جلکی و بدجنسانه‌ می‌خندند. از این تصور حالش  بد شد. تا همین چند ساعت پیش فکر می‌کرد شوهرش مثل مردهای دیگر نیست اما نمی‌دانست حالا چه نظری دارد. چند دقیقه بعد تلفن زنگ خورد: خانم سلام ببخشید من اینقدر بی مقدمه می‌گویم. لطفا قوی باشید. به احتمال زیاد آقایی که الان توی اتاق عملند همسر شما باشند... یک آن حس کرد  مثل آدمی که از روی پل روگذر نزدیک خانه شان پرت شده باشد، وسط هوا و زمین رها شده است

     درست لحظه آخر به اتوبوس رسید به همین خاطر تنها جایی که برای نشستن پیدا کرد کنار زن بود. مرد بعد اینکه سوار شد یاد قولش افتاد. ما آدم‌ها چطوری هستیم؟ تعهد نسبت به هر چه که به آن وابسته‌ایم سخت است. به‌هم که بریزیم چیزی به نام تعهد حاله‌اش را از گردمان بر می‌چیند. بنابراین فراموشی می‌آید. ویران می‌کند و می‌برد. به صندلی‌های دیگر نگاه کرد پر بودند. اکثرشان را مردها و دو‌سه‌تایی را هم زنها  نشسته بودند. اول تصمیم گرفت پیاده شود اما با خودش گفت اگر صبر کند ممکن است یکی از این مردها، شوهر زن باشند و وقتی بیاید کنار همسرش، جای خالی برای او پیدا می‌شود. پس به مسافران اتوبوس خیره شد تا ببیند از بین آن‌ها می‌تواند شوهر زن را حدس بزند. همه مردها به شکل با مزه‌ای سرتاپا صورتی پوشیده بودند و وقتی به صندلی زن‌ها نگاه کرد هم آن‌ها را سیاه پوش دید. رفتارها و صمیمیت‌شان با هم مثل یک جمع خانوادگی یا گروهی بود که با هدف خاصی مسافرت می‌کنند. جالب‌تر این‌که حالا که بهشان فکر می‌کند، جز قیافه آن زن، و مردی که دوربینی جلو چشمهاش داشت، کس دیگری را بیاد نمی‌آورد. حواسش به آدم‌های اتوبوس بود که زن خودش را جمع‌وجور ‌کرد و گفت  اشکالی ندارد، اگر بخواهد می‌تواند کنار او بنشیند. البته اگر دوست داشته باشد. مرد با اینکه معذب بود قبول کرد. تنها به زنش اجازه داده بود تا این حد به او نزدیکی کند. تا نشست خنکی خاصی که از تن زن ساطع می‌شد را حس کرد. این به او قوت قلب می‌داد که زن برای تعارف زدن به  او نقشه خاصی در سر ندارد .آدم راحتی نشان می‌داد و  بعد از چند دقیقه با مهربانی پرسید: به نظر مجرد نمی‌آیید؟! مرد به باز به یاد دست چپش افتاد و انگشترش که روی میز توالت همسرش توی اتاق خوابشان جا مانده بود. دقیقا دلیل مسافر شدنش هم همین مسئله بود. صبح داشتند برای سرکار رفتن آماده می‌شدند، که زن حلقه ازدواج‌شان را در حالی که عصبانی بود گرفت جلو صورتش و گفت: می‌تونم بپرسم چرا تو چند روزیه انگشترت رو رو میز توالت جا می‌ذاری؟ منظور خاصی داری از اینکار؟ مرد ترجیح داد جای توجیح کم حواسیش سکوت کند تا به این معنا باشد که از اینکارش پشیمان است. اما زن از سکوت او برداشت دیگری کرد. در واقع او می‌خواست با اینکار به زن حق داده باشد اما برعکس نتیجه داده بود. زن از فرط عصبانیت طوری انگشتر را سنگ‌های خانه‌شان کوبیده بود که پیدا کردنش باعث می‌شد مرد بسیار دیر به کارش برسد. به همین خاطر ترجیح داد از خانه بزند بیرون و دنبالش نگردد. این کار برای زن این معنا را داشت که برایش حلقه ازدواجشان این قدر هم مهم نیست. لااقل می‌توانست بگردد و برای تسکین او هم که شده، دستش کند. مرد شوکه شده بود و انتظارش را نداشت که بخاطر یک کم حواسی ساده تا به این حد نسبت به ازدواج‌شان بی‌مسئولیت فرض شده باشد. می‌توانست جمله‌های دیگر زن را هم به یاد بیاورد: تو چند روزی است عوض شدی وبگو ببینم چت شده... حتی به او برای اولین بار بد و بیراه گفته بود. گفته بود یا احمق است یا آدم خیلی بدجنسی است و مرد سنگین و نه حتی ناراحت، به سنگینی یک مرده آنها را شنیده بود. انگار کلمات او را در بر می‌گرفتند و تغییر می‌دادند. صورتش را بدجنس‌تر می‌کردند. دندان‌هاش را سیاه و پوست صورتش را گندمی آفتاب سوخته کرده بودند. حتی احساس کرد شکل پاهایش عوض شده است.  او داشت شکل آدمهایی که از وسط دو تا شده‌اند راه می‌رفت. سر کار دست‌هایش می‌لرزید. بله این دقیقا واکنش او بود. وقتی از کار بر می‌گشت، تصمیم گرفت مسافرتی یک روزه برود. به آن احتیاج داشت. قبل ازدواج هم تا کوچک‌ترین اتفاقی می‌افتاد سوار اتوبوس می‌شد و می‌رفت. خیلی می‌شد وسط راه پیاده شود و برگردد. به این فکر می‌کرد که چه تغیری در رفتارش بوجود آمده؟ همین طور به این نتیجه رسیده بود که نباید سکوت می‌کرده. نباید می‌گذاشته به همین راحتی زن او را متهم کند. حتما وقتی سکوتش را دیده به خودش گفته آفرین درست زدی وسط هدف. خوب مچش را گرفتی. اصلا چه معنی دارد که یک مرد نسبت به حلقه ازدواجش تا به این حد بی توجه باشد!. اوایل حتی وقتی شب برای خواب حلقه اش را بیرون می‌آورد زن معترض می‌شد. صدای زن کناری به خود آوردش: اگر دوست ندارید می‌توانید دربارش حرف نزنید. زیبا بود و لبخند می‌زد. قدری این پا و آن پا کرد، درست حدس زدید اتفاقا امروز بخاطر همین با زنم دعوام شد. می‌دانم برای خودش مرا به چیزهایی متهم کرده که هیچ‌وقت حتی بهشان فکر هم نکرده‌ام. یک لحظه پشیمان شد که این را گفته و داشت می‌رفت خودش را برای درددل با یک غریبه سرزنش کند که زن پرسید دوستش داری؟ و او جواب داد بله. بیشتر از اینکه اینطور درباره‌ام فکر کرده ناراحتم می‌دانید که چه می‌گویم و زن گفته بود بله درک می‌کنم. اما آن زن چطور می‌توانست بگوید درک می‌کند! آدم با هوشی به‌نظر می‌رسید اما این دلیل نمی‌شد بتواند بفهمد بین او زنش چه اتفاقاتی رخ داده است. به زن نگاه کرد دید رنگ لباس‌هایش عوض شده‌. به جلو و عقب نگاه کرد دید رنگ لباس زن‌ها و مردها با هم عوض شده است.چند زنی که او کنار یکی‌شان نشسته حالا صورتی پوشیده بودند و مردها مشکی. اما مرد عکاس همان‌جور صورتی و همان‌طور مشغول عکاسی بود. آیا در مدتی که داشت با انگشت‌های دست چپش بازی می‌کرد و درباره دعوای با زنش و جواب دادن به هم سفرش می‌پرداخت رنگ لباس‌های آنها با هم عوض شده است؟! از این فکر خنده‌اش گرفت زن بغل دستی گفت چرا می‌خندی و او گفته بود هیچی امروز خیلی همه چیز بهم ریخته است. زن گفت آدم خوبی به نظر می‌رسی. به نظرت یک مرد با یک زن دیگر چقدر باید رابطه داشته باشد تا اسمش بشود گذاشت خیانت؟ مرد از این سوال او ترسید و خودش را بیشتر به سمت دسته صندلی کشید خدایا چرا همه چی امروز اینطور ‌شده است؟ زن گفت نترسید از آنجا که می‌دانم آدمی وفاداری هستید اینرا می‌پرسم. مرد خیالش راحت شد جواب داد خب معلوم است اگر به سطح خاصی از رابطه برسند... زن خیلی دقیق سوال می‌کرد و خدا رو شکر از او نخواسته بود درست این سطح رابطه را توضیح بدهد. زن ادامه داده بود خب اگر کسی از من و شما در این وضعیت عکس بگیرد و بدست زنت برساند آیا او برداشتی کمتر از خیانت تو به خودش خواهد داشت؟ مرد گفت ولی من فقط کنار شما نشسته‌ام. و زن گفته بود خب بله ولی او قضاوت خودش را خواهد داشت. بعد هر دو سکوت کردند. نفهمید درست چند دقیقه گذشت که آن اتفاق افتاد: اتوبوس ایستاده بود که مرد عکاس از او و زن عکس گرفت بعد  بشدت از ناحیه سر احساس درد کرد و بعد دیگر هیچ چیز نفهمید.

     از این حادثه تنها دو نفرجان سالم بدر برده بودند راننده قطار باربری که بطور معجزه‌آسایی بعد از خارج شدن از ریل و سقوط توی جاده، حتی یک خراش هم برنداشته بود و آنقدر شوکه بود که نمی‌شد ازش پرسید چه اتفاقی رخ داده است و دیگری یک مرد، که میان لاشه یک اتوبوس و در حالی که از سرش خون می‌آمد و عکسی زیر دست راستش داشت، افتاده بود. قبل از او مردی که سر تا پا صورتی پوشیده بود آنجا رسیده بود و عکاسی می‌کرد به خبرنگارها شباهت زیادی داشت. طی این اتفاق یک خانواده که داخل یک لندرور قدیمی بودند در جا جان باخته بودند. و آنقدر تکه‌هایشان از میان لاشه ماشین در کنار جاده بیرون ریخته بود و که از ده‌متری معلوم می‌شد هیچکدام زنده نمانده‌اند. مرد بیش از اینکه سر بگذارد روی سینه مرد تا ببیند ضربان قلب دارد یا نه به عکس نگاه کرده بود. مرد را نشان می‌داد که توی یک اتوبوس خالی نشسته که مطمئنا همان اتوبوس بود. چون رنگ صندلی‌ها مطابقت می‌کرد. در همان حین اتفاق عجیبی افتاد. یک لحظه احساس کرد بارانی از یخ و برف بر سرش می‌ریزد. عجیب‌تر این‌که هر چه اطراف را گشت اثری از آدمی که لااقل راننده اتوبوس باشد میان لاشه پیدا نکرد. حتی نشانی از کوچکترین قطره خون از آدم دیگری که در آن اتوبوس بوده باشد. اجزای دیگری این واقعه هم عبارت بودند از چند واگن از قطار که توی جاده و کنار آن افتاده بودند و ماشین‌های دیگری که پشت این اتفاق متوقف شده بودند. خوشبختانه در آن موقع ماشین دیگری در محل حادثه نبوده تا دچار سانحه شود. نتیجه شناسایی‌ها بعدا نشان داد که مشخصات چنین اتوبوسی در ناوگان بین شهری وجود نداشته و اتوبوس مذکور جزو خودروهای اسقاطی نگه‌داری می‌شده است. همچنین تا پایان رسیدن عمل جراحی از هویت تنها مجروح حادثه خبری در دست نبوده. تا زنی که خود را همسرش معرفی می‌کرده به شکل عجیبی مدعی می‌شود که کسی او را از وضعیت شوهرش مطلع کرده است. این ها را بعدا توی روزنامه خوانده بود.

     زن سراسیمه وارد می‌شود: شوهر من کجاست؟ آرام باشید لطفا اسمشان؟سینا رهنما. ببخشید ولی ما مریضی به این نام نداریم. مگر می‌شود؟ خانمی به نام بهشتی با من تماس گرفت وگفت اتوبوس شوهرم با قطاری که از ریل خارج شده تصادف کرده است و حالا توی اتاق عمل است مگر می‌شود اینجور بیماری نداشت باشید؟! زن گفت ما اینجا پرستاری به نام بهشتی نداریم اما چرا مردی که بر اثر همین اتفاقی که گفتید توی اتاق عمل هستند ولی ما اطلاعی نسبت به هویتشان نداشتیم تا به بستگانش خبر بدهیم تنها یک عکس توی دستش بوده که شاید بتواند  کمک کند و آن‌را نشان داد. زن سینا را، نشسته توی اتوبوسی خالی با صندلی‌هایی قرمز، و در حالی‌که به صندلی جلویی دست گرفته بود و انگشتر نقره نامزدیشان توی انگشتش به شکل کاملا غلو شده ای برق می‌زد، شناخته بود.

     بدنه یک ماشین ظرفیت زیادی برای جان بخشیدن ندارد. مخصوصا اگر چند بار تصادف کرده باشد و از بس صاف‌کاری شده صدای صورتی رنگی از میان اجزای بهم متصلش به گوش برسد. این صدا را بعد اینکه آن اتفاق را دید در خود حس کرد. اینکه ما داریم از زبان بدنه یک ماشین روایت می‌کنیم ممکن است عجیب به نظر بیاید. یکی نویسنده ممکن است به کل موجودیت یک ماشین جان ببخشد اما من روی این‌که راوی بیرونیتی از یک ماشین است تاکید دارم یکی از دلایلش این است که درونیات ماشین بر اثر تصادف کامل از هم پاشیده و تکه‌تکه شده است و کلیت یک راوی را نمی‌تواند در خود داشته باشد و دوم آن‌که تنها بدنه یک ماشین است که متحمل دردها و رنج‌های یک تصادف است. در واقع از آنجا که رنج است که به ما هویت زنده بودن و روایت کردن می‌دهد به نظرم تنها جزیی که می‌شود او را در جایگاه راوی قرار داد بدنه همان ماشین لندروری است که تمام مسافرانش را از دست داده. او دارد تمام اجزای خورد شده آن اتفاق را کنار هم می‌چیند. از چند تکه رنگی که از روی سطحش کنده شد می‌توانست حدس بزند که برخلاف همیشه راننده محتاطش دارد تند می‌راند. هوای داغ بصورتش می‌خورد و آزارش می‌داد. نزدیکی‌های پل بود که پشت سر یک اتوبوس که به شکل نامتعادلی رانده می‌شد افتادند. کمی از سرعت‌شان کم شد تا فکری برای سبقت از آن بکنند. حس کرد دارد به سمت چپ برای سبقت هدایت می شود که آن اتفاق افتاده. آن چیزی که مسافران داخلش را له‌ولورده کرد برخورد با واگن قطار یا اتوبوس جلویی نبود. بلکه شبیه برخورد به سطحی از هوای فشرده و سردی بود که انگار در یک نقطه منفجر شده باشد و به آنها از هر طرف و از داخل فشار وارد کرده باشد. انگار که روی مینی از هوای فشرده شده قدم گذاشته باشی. در واقع آن انفجار قطار را از بالای پل به زیر انداخته بود. و اتوبوس جلویی را از هم متلاشی کرده بود هر تکه از اتوبوس جایی افتاده بود شاسی و موتور همان وسط جاده مانده بودند و اتاق آن به کنار جاده پرتاب شده بود. بعد دید همه آدم‌های اتوبوس از میان آهن پاره اتاقش بیرون آمدند و مثل اینکه هیچ اتفاقی برایشان نیفتاده باشد، لباس‌هایشان را بیرون آوردند و مثل موجوداتی تشکیل شده از شیشه دور هم حلقه زدند. برای اینکه بهتر تعریف کنم باید بگویم بدن آنها همان‌قدر که آینه بود آن طرفش هم مشخص بود. زن‌ها وسط و مردها دورشان دست‌های هم را گرفتند. زن‌ها را از اینکه دیرتر پوشش‌هایشان را برداشته بودند شناختم. حلقه بیرونی به سمت حلقه‌های داخلی هجوم بردند و با برخورد بهشان همه پول پول شدند. تکه‌های برف و یخ‌های کوفته بود ریخته شد روی جاده. بعد زن‌ها به سمت مرکز دایره‌ای که دورش حلقه زدند هجوم بردند و همان اتفاق افتاد. مرد عکاس هم با آنها از بین رفت. عکس را گذاشت زیر دست ان مرد و بعد پوشش را از روی دوربینش برداشت آن هم شده بود مکعبی از یخ. بعدهم...بعد هم سرنشینانم را دید که با هم روی ستون حلقه واری از هوا نشستند و در حالی که رو لب‌هایشان برفک‌های تنفسشان به نرمی نقش می‌بست ناپدید می‌شوند. زن مثل گذشته ها که تازه ماشین را خریده بودند زیبا و جوان شده بود دست‌هایش را گذاشته بود روی شانه‌ی شوهر و بچه‌هاش. او دستهایشان را دید که مثل تکه‌های یخ در هم ذوب  می‌شدند. بدنه ماشین فکر کرد آدم‌ها چه موجودات خوشبختی هستند که می‌توانند بمیرند.

 

 



نوشته شده در Wed 4 Aug 2010ساعت 5 PM توسط مجتبی دهقان

 

اگر جدیدا چیزی گم کردید می‌توانید اینجا پیدایش کنید

       قبل نشستن دختری پرسید آیا یک گوشی همراه آن دور برها ندیده و او بعد اینکه سری از روی تاسف تکان داد از زن اجازه گرفت که روی صندلی کنارش بنشیند. تا آنجا که می‌دید همه صندلی‌های پارک اشغال بود و پایش دیگر در اختیارش نبود تا بیشتر راه برود. زن با مهربانی به او اجازه داد. روبرویشان جای بازی بچه‌ها بود. زن پرسید ببخشید آقا ساعت چند است؟ مرد جواب داد17:30دقیقه. زن گفت چرا می‌گویید17و... راحت‌تر هم می‌توانید...ببخشید می‌شود برایم ساعت گوشیم را تنظیم کنید. مرد قبول کرد. رفت توی تنظیمات به ساعت مچیش نگاه کرد 17:33 دقیقه. دید ساعت گوشی زن هم همین را نشان می‌دهد. با خودش گفت حتما فکر کرده ساعتش دقیق نیست. پس به ثانیه‌اش نگاه کرد 5 ثانیه از ساعت مرد جلوتر بود. تاریخش را هم نگاه کرد 25 اوت 1996. می‌دانست به میلادی در سال2010 به سر می‌برند اما ماهش را نمی‌دانست. ساعت را به طرف زن دراز کرد و گفت ببخشید تاریخش هم درست نیست اما ماهش را به میلادی نمی‌دانم. با هم صمیمی‌تر شده بودند: اگر آنرا هم برایم درست کنید ممنونتان می‌شوم. تقویم جیبی ندارید؟و مرد گفته بود نه اصولا نیازی به تقویم ندارم. زن گفت من دو تا دارم اگر دوست داشته باشید یکیش را می‌توانم بدهم بهتان و مرد بعد از تشکر تاریخ و زمان گوشی را تنظیم کرد روی10 فوریه 2010. کنار‌شان مادری داشت بچه‌اش را کشان‌کشان سمت جای بازی بچه‌ها می‌برد. چقدر قیافه آن زن برایش آشنا بود اما بچه مقاومت می‌کرد. مرد احساس کرد برخلاف همیشه که بچه‌ مادر را دنبال می‌کشد، این‌بار مادر می‌خواهد بزور بچه را مجبور به بازی کند. واقعیت هم این بود که مادر رفت و نشست توی تاب و بچه بزور او را به جلو هل می‌داد. مرد خنده‌اش گرفت فکر کرد این صحنه تنها تصور اوست و خیال نمی‌کرد وقتی از زن درباره آن بپرسد او نیز همان را دیده باشد. مرد یادش آمد که ساعت18:15دقیقه با یک دوست قدیمی قرار دارد. و باید به ساعتش نگاهی بیندازد که دیر نرسد چون دوستش هم مثل خودش برایش مهم بود سر وقت هم را ببینند. به این نتیجه رسیده بود آدم‌ها هر چه تنهاتر باشند خوش قول‌ترند. پس باید حتما ساعت18 حرکت کند تا با 15 دقیقه‌ای که توی راه بود سر موقع آن‌جا باشد. ساعتش را که نگاه کرد نزدیک بود از تعجب پس بیفتد10:20. از زن خواست یک‌بار دیگر ساعت را به او بگوید. او با لبخند گفت همین چند دقیقه پیش که ساعتم را دادم تنظیم کردید یادتان نیست؟!. مرد گفت چرا ولی مثل اینکه تنظیمات ساعت خودم هم بهم خورده است. می‌شود بگویید ساعت چند است و زن گفته بود10:21 دقیقه. مرد متعجب پرسید می شود خودم ببینم؟!. نور افتاده بود توی صفحه و مرد مجبور شد بی‌آنکه دست زن را لمس کند گوشی را جوری کج بگیرد که ساعت را ببیند. ساعت حرف زن را تائید می‌کرد هر چند دقیقه از21 به22 تغییر پیدا کرده بود. مرد از صندلی بلند شد و به سمت آدم‌هایی که چند متر آنورتر ایستاده بودند رفت. ازشان ساعت را پرسید آنها جواب داده بودند یک ربع به شش است. مرد پرسید منظورتان 6 صبح است یا همان 18؟آنها هم را نگاه کردند و خنده‌شان گرفته بود. مرد چند قدم برداشت و به ساعتش نگاه کرد ساعت45و17 را نشان می‌داد. فکر کرد خیالاتی شده. فکر کرد مجرد زندگی کردن برای یک مرد 35 ساله مطمئنا تا آن حد خطرناک باشد که ممکن است ساعت روی دستش یک چیز را نشان بدهد و او چیز دیگر ببیند. اما چطور چشم‌های آدم می‌تواند در یک دقیقه دوبار اشتباه کرده باشد؟!به سمت زن برگشت. نشست.گفت ببخشید فکر کنم ساعت همراه‌تان را بد تنظیم کرده باشم اگر ممکن است بدهید درستش کنم. زن به زیبایی لبخند زد و گفت حتما و همراهش را داد دست مرد. او دیگر به ساعت خودش نگاه نکرد و ساعت زن را روی 17:46 تنظیم کرد. زن گفت چطور شد رفتید؟ اتفاقی که برایتان نیافتاد؟ با آن مردها مشکلی پیدا کردید؟ مرد در حالی که دستپاچه شد بود فکر کرد اگر به زن بگوید او هم می خندد پس سعی کرد بحث را عوض کند: اینطرف‌ها ندید بودمتان؟ زن گفت فرقی نمی‌کند هرجور بگویم نمی‌توانم برایتان توضیح بدهیم. مرد فکر کرد دارد فضولی می‌کند. گفت چه هوای خوبی؟اسفندماه این پارک خیلی زیباتر از ماههای دیگر است. زن گفت بله من همیشه این وقت‌ها که می‌شود ناخواسته سری به اینجا می‌زنم. یعنی خیلی وقتها بی‌آنکه دست خودم باشد می بینم توی این پارک هستم. مرد گفت چه جالب این پارک شما را یاد چیز خاصی می‌اندازد؟ زن گفت بله سال‌ها پیش من از این صندلی خاطره خوبی داشتم. مرد گفت سالها پیش؟ بهتان نمی‌آید سن زیادی داشته باشید؟ زن گفت ممکن است به جایی برسید که دیگر سالها برایتان معنایی نداشته باشد.چجوری بگویم وقتی چیزی برایتان معنا ندارد ممکن است برایتان وجود هم نداشته باشد. امیدوارم منظورم را رسانده باشم. مرد نفهمید اما برای اینکه خودش را آدم باهوشی نشان بدهد گفت بله می‌فهمم. و به روبرو و به زن، که هنوز نشناخته بودش و داشت از سرسره پائین می‌آمد و می‌خندید نگاه کرد .کودک هم انگار از خوشحالی مادرش لذت می‌برد. به آنها اشاره کرد و گفت چه با مزه جای اینکه بچه برود بازی کند مادرش رفته! زن گفت نه به نظرم عجیب نیست. بهتان نمی‌آید اینقدر قاب‌بندی‌شده و مشخص به همه چیز نگاه کنید. مرد نمی‌دانست این حرف زن یعنی چه پس باز ساکت به بچه و مادر بازیگوشش چشم دوخت. یک آن یاد قرارشان افتاد به ساعت نگاه کرد، 10:55را نشان می‌داد. فکر کرد ساعتش خراب است. دیگر از زن هم نپرسید. بلند شد و گفت ببخشید چند دقیقه... دوباره سمت مردهایی که آنجا ایستاده بودند رفت. گفتند «آقا می‌خواید یکی بدیم خدمتتون» و باز همه خندیده بودند. خودش را لعنت کرد چرا رفته پیش آنها. ساعت دو دقیقه مانده بود به6یعنی همان 18خودش. باید می‌رفت ولی فکر کرد برگردد از زن خداحافظی کند. از زن خوشش آمده بود. شاید شماره‌اش را می‌گرفت. خدا را چه دیدی شاید پیشنهاد ازدواج بهش می‌داد. وقتی کنار صندلی رسید و خواست خداحافظی کند، زن گفت ممنون که گوشی را برایم تنظیم کردید مدت‌هاست کاری به این چیزها ندارم. اما می‌دانید همین که بهمان فرصت این داده شود که مثل دیگران زندگی کنیم، دوست داریم خودمان را به آنها بچسبانیم. مرد باز هم نفهمید این جمله یعنی چه و خداحافظی کرد. چند قدم دور نشده بود که برگشت تا با دست هم از زن خداحافظی کند.اما نه تنها او را بلکه صندلی را هم ندید. به نزدیک مردها رفت و از آنها درباره صندلی‌ای حرف زد که چند دقیقه پیش روش نشسته بود. باز هم مسخره‌اش کردند و گفتند خودشان به اندازه کافی به عقلشان شک دارند دیگر نمی‌خواهد او نیز آنها را به شک بیندازد. با خودش گفت آن مادر و بچه‌ای که روبرویشان نشسته بودند حتمی آنها را دیده‌‌اند اما جای بازی بچه‌ها هم خالی بود از همان راه برگشت. یک گوشی روی زمین پیدا کرد همانی که دست زن دیده بود!!. به ساعتش نگاه کرد 18:5 دقیقه را نشان می داد.

 

      من به بهشت اشیاء پا گذاشته‌ام. چون فکر نمی‌کردم وجود داشته باشد می‌گویم. ممکن است مرده‌های شما بیایند توی خوابتان و بگویند: فلانی خیالت راحت من جایم خوب است. اما اگر یکی بیاید توی خواب شما و بگوید من توی بهشت اشیاء هستم چکار می‌کنید؟!. توی خواب به عقل خودتان شک می‌کنید؟! پس اگر یکی در خواب به عقل خودش شک کند باید به همه خواب‌هایی که در گذشته هم دیده مشکوک باشد. بگذریم چه شک کنی چه نه من در بهشت اشیاء بسر می برم. این قسمت در طبقه پنجم بهشت اشیاء و مخصوص اشیاء پارک‌هاست. صندلی، سرسره، تاب، الاکلنگ و... این اشیاء همراه انسان‌هایی که به بهشت زمینی‌شان رفته‌اند به اینجا آمده. منظورم از بهشت زمینی همان‌جاهایی است که در آن آدمها یک لحظه احساس شادی و خوشبختی کرده اند. این احساس خوشبختی آنی‌ست چون اگر همیشگی بود تا به این حد برای آدمها ماندگار نمی شد. وقتی بمیرید همیشه آن لحظات در این دنیا مثل نقطه‌های چشمک‌زن و قرمز، نقطه اتصال تو با زمین بحساب می‌آیند. در بین این اشیاء قسمتی هم وجود دارد که مخصوص اشیاء‌ کوچکی‌ست که توی جیب جا می‌شوند. اگر توی این چند روز چیزی را در پارک گم کرده‌اید شاید بتوانید این جا پیدایش کنید. دفترچه یادداشت، تقویم جیبی، خودکار، پاکت سیگار و حتی اشیاء الکترونیک:ساعت، موبایل و پلی‌استیشن‌های دستی و...در این قسمت کار من سنگین تر هم می‌شود باید ساعت ورود و خروج این اشیاء را هم درج کنم. چون از آنجا که هر روز اشیاء بیشتری به اینجا اورده می‌شود می توان بوسیله اینکار خیلی از این اشیاء را توسط کسانی که آنرا آورده‌اند به زمین بازگرداند. به همین خاطر مشخصات فردی و همچنین اگر کسی نشانه ای خاص داشت یا دچار مشکلی خاصی بود را در داخل یا بر روی آن باید ثبت کنم. اینکار باعث می شود چیزی را که یکی به اینجا آورده به کس دیگری که دارد به بهشت زمینیش می‌رود برنگردانم.

      در کنار بهشت اشیاء بهشت آدمها قرار دارد. بهشتی مخصوص خانم‌ها و بهشتی مخصوص آقایان. این به آن دلیل نیست که فکر کنید اینجا هم مثل زمین بند و بستهای خاص جنسی وجود دارد .نه بلکه ساکنان آن را زنان و مردانی تشکیل می‌دهند که خودشان اینطور خواسته‌اند آنها آنقدر زن و مرد بودن برایشان مهم بوده که فکر می‌کردند که در صورت وجود بهشت هم زنان و مردان از هم جدا هستند. طی صحبتی که با یکی از این زنها داشتم گفت در واقع یکی از معانی اصلی بهشت هم همین است جایی که زن‌ها از دست مردها راحتند. همین طور مثلا اگر به یکی از این مردها بگویند توی بهشت با زنها یکجا زندگی می‌کنی شاکی می‌شود که توی بهشت هم نباید ما از وجود انها راحت باشیم. البته استثنائاتی هم وجود دارد که در جایی برزخ‌گون زندگی می‌کنند. اینان آدم‌هایی هستند که به جنس، و برتری خود شکاک بودنده‌اند و یا به نتیجه‌ای درباره آن نرسیده‌اند. بچه‌ها که تمایزات جنسی برایشان تا بدان حد معنایی ندارد از این دسته هستند همین‌طور زنانی که خواهان حقوق برابر با مردها بوده‌اند و همین طور مردهایی که در این راه به آنها کمک می‌کرده‌اند. طی آخرین خبرهای رسیده انها در انتظار سیل دیگری از مردگان هستند که طرز فکری شبیه خودشان دارند و باید تعدادشان به حد استاندارد برسد تا در بهشت در حال احداث بدون جنسیت‌ها سکنا داده شوند. من به همراه بچه‌ام از قسمت برزخیها اینجا هستیم از آنجا که باید همه فرشته‌ها قسمت زنان و مردان بهشت را تحت کنترل داشته باشند، وقتشان پر است. من را به دلیل مادر بودن و اینکه بچه‌ام نیز می‌تواند کمک حالم باشد مسئول قسمت بهشت اشیاء کرده‌اند.گاهی دلم برای شوهرم تنگ می‌شود. آدم خوبی بود( یعنی هست چون هنوز زنده است) او هم مثل خودم فکر می‌کرد. یعنی زیاد زن و مردی نداشتیم. با هم کار می‌کردیم. علاقه ای به رانندگی نداشت بنابراین گاهی می‌شد که او رختها را می‌شست و من می‌رفتم خرید. توی یکی از همین تصادفات هم ما هم را از دست دادیم. بگذریم در رابطه با بهشت اشیاء قبلا جلسه توجیهی چند ساعته‌ای مربوط به اینکه در اینجا چه چیزهایی نگه‌داری می‌شود یا اینکه چطور اشیاءای که مردگان همراه خود می‌آورند را ازشان تحویل بگیرم، داشته‌ام. درباره جنسیت من و فرزندم به هیچ نتیجه‌ای نتوانستند برسند و همین‌طور درباره اینکه ما چه مشخصاتی داریم. نقاط قرمز و در اصل خوشبختی من مربوط می‌شود به زمانی که کودک بودم و بشدت در آن احساس خوشبختی و شادی می‌کردم. البته یکی دیگر از نقاط قرمز خوشبختی در زندگیم با همسرم بود که به علت اینکه ممکن است از دیدنم دیوانه شود بارها جلو خودم را برای دیدنش گرفته‌ام. البته کار سختی است و اما تنها نقطه قرمز زندگی بچه من بر می‌گردد به زمانی که گفت تنها آرزویش این است که بزرگ شود و مثلا بتواند و زور آن را داشته باشد که مرا در پارک وقتی روی تاب نشستم هل بدهد. و می‌بینید که این نقطه های قرمز مربوط به جنس خاصی نیست. خیلی وقت‌ها هم که از بهشت اشیاء خسته می‌شوم خودم و بچه‌ام را توی همان پارک معروف دوران بچگیش می‌بینم که دارد تابم می‌دهد. در واقع ارواح نمی‌توانند به آن نقطه‌های اتصال خود به زمین برگردند و ان‌را باز تجربه کنند. بلکه خود را در آن وضعیت و حال می‌بینند در حالی که دیگر نمی‌توانند به هیچ‌وجه از آن احساس خوشبختی کنند. به همین خاطر به اشیاء زمینی علاقه‌مند می‌شوند و آنرا به همراه می‌آورند زیرا باعث می‌شود حس کنند به زنده‌ها از این طریق متصل می شوند. در واقع آنها احساس می‌کنند با این کار می‌توانند در میزان درک آن لحظه در خودشان تاثیر گذار باشند. اما اینطور نیست و من مجبورم این اشیاء را از آن‌ها بگیرم چون هم آن اتفاق برایشان نمی‌افتند و هم چیز اضافی که به همراه دارند دیگر به دردشان نمی‌خورد. در ضمن از آنجا که ما ارواح حافظه‌ای به جز همان نقاط روشن قرمز نداریم مکررا به این اعمال دست می‌زنیم.

 

        خواب دیدم که از بهشت حرف می‌زند بهشتی که اسم خاصی داشت با بچه‌مان بود. فکر کنم چرت و پرت بود. چون جدیدا خیلی یادشان می‌کنم. اگر زنم زنده و بود چندتار موی دیگرش سفید شده بود و بچه‌مان هم اندازه‌ای بود که بتواند وقتی زنم توی تاب می نشست هلش بدهد. مرد دیگر نگاه به ساعتش کرد و گفت متاسفم و ادامه داد: اما فکر کنم تنهایی هر دومان دارد کار دست مان می‌دهد. من هم اتفاقی توی پارک برایم افتاد که بگویم حتما می‌گویی عقلت پاره سنگ بر داشته. خوب بگو ببینم چه خوابی دیدی؟ هیچی همراهش رفته بودم یک‌جایی که می‌گفت یک جور بهشت است خنده دارد نیست؟ مرد خندید نه جالب است بگو دارد قضیه جالب می شود. هیچی گفت اینجا مرده‌ها با زنده‌ها وصلند و می‌توانند بیایند روی زمین!؟ ولش کن الان است که بگویی دیوانه شدم. دوستش فنجان قهوه را آورد نزدیک لبهاش برد و گفت نه خواهش می‌کنم بگو! گفت مسئولیت دارد اشیاء مرده‌ها را ازشان بگیرد. گفت چشم باز می‌کنند می‌بینند آن‌جایی که دوست دارند باشند، هستند. همین‌طور جایی. به عقل خودم شک کرده‌ام خیلی نبودشان از بینم برده. مرد که جمع شدن اشک توی چشمهای دوستش را می‌بیند سعی دارد آرامش کند: غصه نخور من هم توی پارک رفتم نشستم روی صندلی بعد یک خانم هم روش نشسته بود بهم گفت ساعتش را درست کنم. یکبار اینکار را کردم ولی هی بر می‌گشت می‌شد ده و نیم صبح. بعد زنی را دیدم که دست بچه‌اش را می‌کشید که برود تاب سوار بشود. بعد رفتم و برگشتم اثری از هیچکدام‌شان نبود. لااقل تو می‌گویی زن و بچه‌ات را از دست داده‌ای من این را چطور توجیح کنم؟! شاید بگویی دیوانه شده‌ام ولی زنی که دست بچه‌اش را می‌کشید خیلی شبیه زن تو بود. توی راه یادم آمد. توی پارک دیدمشان. اما همان موقع که آن زن و صندلی که من روش نشسته بودم ناپدید شدند. از آنها هم اثری ندیدم.

        حرفش که تمام شد چشم‌های مردی که برابرش نشسته بود بین دستهایش اشک می‌ریخت. گفت مرد زشت است اینجور گریه می‌کنی. جواب داد مرده شور مرد بودن را ببرد اصلا کی این چرت و پرتها را گفته. مرد نباید گریه کند. نباید ظرف بشورد نباید رخت بشورد. پس من کی هستم که اینکارها را خودم تنهایی انجام می دهم!!حاضر بودم هر دوتاشان باشند و همه کارهایشان را بکنم. ظرف بشورم لباسشان را .بروم خرید کنم. فقط باشند. دیگر صدای مرد بلند شده بود و صدای لرزانش توجه همه مردم توی کافه را سمت آنها جلب کرده بود. و او که هی خواهش می کرد آرام تر باشد و به خودش مسلط. تنها چیزی که می توانست حواس دوستش را پرت کند این بود که بگوید دو ساعت است آنجا نشسته‌اند و بروند با هم هوا بخورند بهتر است... اما وقتی مچش را دید خبری از ساعت روی دستش نبود. فکر کرد حتما جایی باز کرده و گذاشته توی جیبش اما انجا هم نبود. دستش به تقویم خورد بیرونش آورد. یاد زن افتاد فکر کرد حتما توی آن برایش شماره تلفنی آدرسی چیزی نوشته و روش نشده مستقیما.

 

تقویم سال 2010 میلادی

تاریخ ورود شیء 9 فوریه 2010         تاریخ خروج 10 فوریه همان سال

 برچسب امول: اموال بهشت اشیاء شماره 1256.گرفته شده از مرده شماره 12251.

مرگ در تاریخ 25 اوت 1996 . بین ساعت 10:30 الی 11صبح به علتی نامعلوم. جنس زن. ساکن در بخش 6 بهشت زنان. توضیحات: چند دفعه فرار کرده تا در بهشت مردان  دنبال شوهرش بگردد.

 در برگه دوم نیز ذکر شده است:این شی ء توسط وی به اینجا آورده شده بیچاره خیال می‌کند همسرش مرده در حالی که او زنده و صحیح و سالم روی زمین زندگی می‌کند و یک هفته از فوت او نگذشته زن گرفته است. همچنین او علاقه زیادی به زنده بودن دارد.

 

                                                                                                                 امضاء

                                                                                                             9 فوریه 2010



نوشته شده در Sat 29 May 2010ساعت 7 PM توسط مجتبی دهقان

گاهی واقعا یادم می رفت او نیستی، باورت می شود

مرد نفسهای زن را روی گونه اش حس می کند زن: باید بروم.می دانم خیلی اذیتت کردم و هیچ طور نمی توانم محبت هات را جبران کنم.

مرد نمی دانست چرا دارد این جملات را می شنود. زن عطری از کیف بیرون می آورد و می گیرد جلوش. این را خیلی دوست دارم، وقتی یادم افتادی می توانی بوش کنی. مرد به دستهای سفید و کشیده زن نگاه کرد که هیچ وقت توی دست نگرفته بودشان.

 مرد: درست که عطر آدمها یادشان را زنده می کند.اما فکر  می کنم بوی تنشان بیشتر با ما می ماند.

زن خندید: بله اما من که نمی توانم مثلا انگشتم را بکنم،یادگاری بدهم به تو

مرد سرش را زیر انداخت و در حالی که خون دویده بود توی صورتش گفت: نه! ولی یک حلقه کوچک موهات را که می توانی...

زن بلندتر خندید: انتظار نداری که برایت بیرونشان بکشم؟!

مرد : نه قیچی دارم. سر راهی خریدم. فقط یک حلقه کوچک...

زن بالهای شالش را از هم باز کرد و موها را از پشت سر آورد جلو. موهای بلند و خرمایی داشت و مرد خجالت می کشید نگاهشان کند. حتما داشت چند تار مو جدا می کرد و در حالی که شال روی شانه هایش افتاد آنها را چید.

زن برای مرد مهم بود. و وقتی تارهای مو لای انگشتان زن کلاف شد پرسید: چجور بعد این هم سال پیداش کردی؟ زن تار آخر را دور دسته موها می پیچد:زن سابقش را دیدم.گفت با هم رفته بودند امریکا زندگی کنند .آخرین ادرسی را که ازش داشت گرفتم. گفت امیدوار است بتوانم همانجاها پیداش کنم. کی می روی پیشش؟امشب بلیط دارم. برگشتی هم توی کار هست؟فکر نکنم،اما دلم برایت تنگ می شود.آخر می دانی آدمی نیستی که بشود به همین راحتی فراموشش کرد

 مرد در برابر این جمله زن چیزی برای گفتن پیدا نکرد.فقط دستش را از جیب بیرون آورد و تراولها را گرفت مقابل زن. اینها چیست؟.پولی که ازت قرض گرفته بودم. پیشت باشد. مرد دستهایش را می گیرد توی صورت و شروع می کند به گریه. زن شانه های مرد را که بشدت بالا پائین می رفتند را می گیرد: چرا گریه می کنی؟.مرد سعی می کند به خودش مسلط باشد: چیزی نیست... فکر می کنی اندازه من رامت باشد؟ زن چهره اش از هم باز می شود: تو بودی؟ بله اول رام پولت و بعد هم خودت و زن از زن بلند بلند خندید و بریده بریده گفت: شایدهم هر دو. مرد چهره در هم کشید: خیلی بی انصافی. زن کنار مرد خودش را جمع و جور می کند: شوخی کردم و دست کرد از کیف چک را بیرون آورد: توی این چند سال خیلی کمکم کردی. به حرفهام گوش می دادی، گاهی واقعا یادم می رفت او نیستی باورت می شود. مرد: نه چون اگر شبیهش بودم نمی رفتی. زن: ولی تو واقعا سعی ات را کردی. مرد: پول نمی خواهم.زن: بچه نباش،من که رفتم می توانی زن بگیری و دیگر دردسر اضافی نداری. مرد:اگر رفتی و پیداش نکردی، برمی گردی؟ اینبار سعی می کنم کاملا خوش باشم وغمگنانه لبخند زد.زن:اینها چه حرفی است که می زنی؟ مگر قبلا حرفهایمان را با هم نزده بودیم؟نکند عاشقم شدی.

مرد نفسش بالا نمی آید. فکر می کند دارد می میرد.

زن:می دانم اذیت شدی. من هم دیگر داشتم عادت می کردم به اینکه تو او باشی...اینطور نگاهم نکن فکر می کنم ادم بدی هستم. مرد توی صندلی کنار زن بیشتر مچاله می شود:فکر می کنی دوستت دارد؟ اصلا قبلا داشته؟.زن: او ندارد که من دارم.یکی توی ذهن مرد می گوید چه جالب درست مثل تو. زن:چک را بگیر. نمی گیرم بگذار اگر کاری کردم بخاطر خودت بوده باشد. فرض کن یک هدیه است از طرف یک دوست!. یک دوست از تو نمی خواهد نقش کسی را بازی کنی که یک روز عاشقش بوده.

اشک توی چشمهای زن حلقه می زند. واقعا درباره ام اینطور فکر می کنی؟ مرد طاقت اشکهای او را ندارد:معذرت می خواهم. نباید اینها را می گفتم.زن: حق داری مرد: نه لطفا فراموشش کن خب!؟

مرد دنبال چیزی می گردد که زن را از این وضعیت بیرون بیارود: یادت هست وقتی با با آن ماشینِ...چی بود اسمش؟ زن: پرادو. مرد: آهان پرادوجلو پام ترمز کردی و خواستی شماره ام را بدهم چقدر تعجب کرده بودم. فکر کردم دارم خواب می بینم. شوکه شده بودم.

مرد یک لحظه نگاهش می کند. چروکهای دور چشمهای زن برای لبخند بیشتر می شود.

یک خانم پولدار پیش پایت ترمز کند بگوید: آقا شما خیلی شبیه مردی هستید که روزی توی زندگی من بوده و خیلی دوستش داشتم و حالا رفته خارج .می شود شماره تان را داشته باشم. البته اگر اشکالی نداشته باشد!!. زن: آخر خیلی شبیهش بودی. حتی فکر کردم خودش هستی. آخ که با چه بدبختی از سوپر سر کوچه تان شماره ات را گرفتم .حتی مجبور شدم بدهی هات را هم بدهم. مرد: دوستم بود. خودش هم مجبورم کرد بار اول باهات تماس بگیرم. گفت دیوانه یا قبول می کند بهت قرض می دهد یا نه. فکر نمی کردم قبول کنی. فکر می کردم آنروز می خواستی سر کارم بگذاری. حرف مرد تمام شد اما می دید که زن کنارش توی آین جلو ماشین چقدر زیبا می خندد

زن: حتی فکر کردن به اینکه نبینمت آزارم می دهد.

مرد: خب این اتفاقی بود که باید دیر یا زود می افتاد. اما انگار خودش دیگر طاقتش را ندارد رو به راننده: آقا اگر بشود من همین جاها پیاده می شوم.

زن: نه نه هنوز کارت دارم. اگر پول لازم داشتی حتما خبرم کنی. شماره حسابت را که دارم می ریزم. زن دستهای مرد را می گیرد می ترسم. مرد: نگران نباش حتما پیداش می کنی. زن : اگر ادرس یا شماره ات عوض شد خبرم کنی ها.نشد هم تماس بگیر خوشحالم می کنی و در حالی که ماشین کم کم می ایستد زن یکی از دستهای مرد را باز می کند و حلقه مو و عطر را می گذارد توش و یکی یکی انگشتها را می بندد.

ماشین حرکت می کند

و از او تنها یک قیچی برای زن به جا می ماند.



نوشته شده در Wed 31 Mar 2010ساعت 6 PM توسط مجتبی دهقان

آیا دوباره می توانم از رو خط وسط خیابان را بروم یا ‌ برای تمام بستنیهای که بی تو آب می شوند

 

    ‌ مادر است که مدام از خانه مدام به گوشیم زنگ می زند و جوابش را نمی دهم .دست روی دست گذاشته ام شاید بیاید اینجا ببینمش. می دانم نمی آید اینطور خودم را دلخوش کرده ام که یک بار دیگر بیاید از جلو روم رد شود. فقط یکبار. فقط یکبار. یکبار و باد پائیزی است که برگهای پوسیده را روی پیاده رو جابجا می کند.. روز اول گفت دل بستن ممنوع فقط یک دوستی ساده و خندید. این دوستی ساده اش را هم طوری گفت که انگار همه را زیر سر دارد. همه دخترهایی که به شدت به طرز غیر قابل باوری بلوند شده اند و لوند.

    گفتم خب قبول این از شماره من. تو قرار نیست شماره ای چیزی؟ جواب داد نه صبر کن اول بیا با هم جلو چند تا ادم گنده دماغ و از خود راضی قدم بزنیم.سعی کن خودت را خوشحال نشان بدهی باشد؟! انگار نه انگار. تو فقط.وجهت به من است که و نمی دانی که دارم تو را بهشان نشان می دهم. گفتم باشد بهت نمی آید اینجوری دل کسی رو  بسوزانی؟ گفت هنوز کجاش را دیدی. حالا پا شو قدم بزنیم.منهم برای اینکه تابلو نشود قضیه این که چطور دیدمشان را برایت تعریف می کنم تا هم جذاب باشد و هم مجبور نباشی جلوشان نقش بازی کنی. گفتم خب حالا روی کدام صندلی نشسته. می گوید بپرس نشسته اند؟ می گویم چه جالب نشسته اند چطور مگر از یک نفر بیشترند می گوید بله.می دانی آمده بودم پارک قدم زدن؛ دیدم دو تا دختر نشسته اند روی آن صندلی که دور  دایره حوض است آنجا. حالا بعد از حال گیری می برم از نزدیک می بینی. گفتم خب. دیدم دارند بستنی می خورند. من هم رفتم دو تا بستنی خریدم و نشستم جلو‌‌‌شان. یکی از این خوردم یکی از آن. سمت راستی می‌بینیش؟ همان که شال مشکی پوشیده با آن مانتو کوتاه. زیر چشمی نگاه می کنم گفتم خب !در آمد که چرا دو تا بستنی خریدی گفتم برا اینکه شما دارید دو تا بستنی می خورید. ان یکی کناریش پرسید این چه ربطی به ما  دارد گفتم خب برای اینکه یکیش را می خوام بدهم به یکی از شما با هم دوست باشیم. یکی شان  گفت خب پس چرا دهن زدی. اما حرفش را خورد و انگار چیزی به ذهنش رسیده باشد به ان یکی چشمک زد آمدند نشستند دو طرفم که من بستنیم رو می خواهم. دیدم بد نیستند بستنیها را دادم دستشان و بستنی آنها را گرفتم و سه تایی شروع کردیم به خوردن چهار بستنی.

‌     نمی دانم ضیاء شماره مرا از کجا آورده بود که گفت بعد از ظهر بروم پارک زیر آلاچیق.گفتم درست است که دوستید با هم اما این دلیل نمی شود زنگ بزنی دور از چشمش با من قرار بگذاری.مخصوصا حالا که نیست. مطئنا هم از من نمی خواهی اینکار را بکنم.گفت بخدا اینطور فکر نکن از طرف خودش پیغامی دارم که گفته حتما بهت برسانم.صدایش گرفته بود و دماغش را می کشید بالا. گفتم اصلا چرا خودش زنگ نزده.اصلا قطع کن. گفت روناک خواهش می کنم، بیا، از بهزاد برایت پیغام دارم گفتم از کجا باید به تو اعتماد کنم گفت باشد هر طور میلت است پشت تلفن می گویم آن احمق گفته هر چه بینتان بوده تمام شده و رفته یک دوست دختر دیگر پیدا کرده. گفتم چطور امکان دارد او که دو هفته پیش مرخصیش تمام شد و رفت سربازی؟ به ته پته افتاد که از سربازی فرار کرده.گفتم برو گم شو لعنتی تا خودش زنگ نزند باورم نمی شود گفت دیگر نمی تواند زنگ بزند دوس دختر جدیدش از آن مایه دارهاست و دارند با هم می روند امریکا استانبول ،چه می دانم هر جا که ایران نباشد. دیگر تحملش نکردم و گوشی را گذاشتم.شاید آنقدر از این که بار دیگر در دل بستن به یک نفر شکست خورده بودم ناراحت نبودم.  این داغانم می کرد که این بار هم شکستم داده بود با این کارش نشان می داد که من نه توانایی این را داشتم که رهاش کنم نه این که تغییرش بدهم.

‌       بعد شنیدنش روزها مریض بودم. سرما خوردگی،انواع انفلانزا آنهم وسط تابستان حتی گاهی تعجب می کردم چرا زنده ام. مادرم زنگ می زد به همکلاسیهام که برایم گل بفرستند. روزی 10 دسته گل حداقل . و همه شان هم این طور شروع می شدند از طرف فلانی به روناک. همان شکلی که میلاد بهزاد می نوشت شبیه یک پیام رمز که توی یک درگیری بین بی سیم چی و فرمانده شان رد و بدل می شد .حتی خیلی هاشان اسمهایی که با دیگر دخترهای دانشگاه برایشان درست کرده بودیم را می نوشتند تا جان خودشان مرا به زندگی سابقم برگردند. از قیجور به روناک. چشمهای درشتی داشت با صورتی کشیده و دماغی که وقتی نفس می کشید  سوت می زد. چشمهاش صبحهای اول وقت همرنگ بهزاد می شد عسلی که به سبز هم می زد. یا از قهرمان جان به روناک. قهرمان مرغ یک پیرزن را از جلو ماشین جلو دانشگاه نجات داده بود ولی در عوض دهنش سرویس شده بود بدبخت چون هم تصادف کرده بود هم مرغ بیچاره زیر بدنش له شده بود.

     از وقتی که رفته بود سربازی به نبودش عادت داشتم و کم کم نبودش را هم قبول کردم فقط گاهی بر سرم می زد برای ازار ضیاء هم که شده هر جور شده ازش خبر بگیرم و آخرش هم با خودم می گفتم به جهنم شاید می خواسته این طور مرا از سر خودش باز کند. همان روزها بود که با رضا دوست شدم گفتم انقدر چسبیده بهش توی این پارک راه می روم که اگر روزی امد این پارک ما را با هم ببیند و حالش گرفته شود.گفتم حیف من که این همه دوستش داشتم و او رفته دنبال هوش بازیهاش. رضا  هم آدم دیوانه و جالبی بود می گفت بیا وسط این خیابان روی خط سفید تا ته برویم چند دفعه گفت و قبول نگردم و خودش تنها رفت اما بار اخر روش را زمین ننداختم و دو تایی تا ته خیابان را از روی خط وسط رفتیم چند تا فحش هم خوردیم اما می ارزید کار پر هیجانی بود. رضا خیلی بهتر از او بود فکر می کردم او خیلی خیلی پخمه تر از رضاست. مثلا می رفت روی لوله نرده پل هوایی می نشست و تخمه و انتظار. این اصطلاح برای وقتی بود که به همین حالت روی پل هوایی سر کارش می گذاشتم  و بعد که زنگ می زد برای گلایه می گفت و من که در جوابش می گفتم حال و حوصله ات را ندارم و درق گوشی را می گذاشتم.‌ اخری هم در آمد که بیا برویم قبرستان قدم بزنیم آنروزها  شروع کرده بودند به گیر دادن به دوست پسر دخترها. گفتم برو بابا تو هم با این پیشنهاداتت. گفت سخت نگیر .بیا اولین دوس پسر دخترهایی باشیم که با هم توی قبرستان قرا می گذارند هم کسی بهمان گیر نمی دهد هم حال می دهد. گفتم واقعا دیگر دیوانه شدی. اما تهدید کرد که اگر همراهش نروم همه چیز را تمام می کند و خسته شده از رفتارها و بدقولیها و بی محلیهام.

      یک برگ می آید می چسبد روی توی صورتم. یک برگ خیس. همراهم را خاموش می کنم و می گذارم توی کیفم.صورت میلاد می آید جلو صورتم دارم ازش می پرسم: خب بعد چی شد؟ هیچی دیگر با یک تیر دو نشان زده بودم می رفتم پیش آن یکی یک چیزی برایش می خریدم و بعد آن یکی می گفتم که وای چقدر اخلاق مزخرفی دارد از رنگ رژش بدم می آید، چقدر وقتی راه می رود کمرش می جنبد و باسنش توی ذوق می زند. اصلا می خواهم بزودی تمامش کنم و بعدش هم قرار می گذاشتم با آن یکی از آن یکی بد می گفتم هر دوتاشان فکر می کردند یکی دو سالی است تنها دوستم هستند و اما جالب بود که هنوز با هم دوست بودند و بعد هر ملاقات تعریف می کردند که چطور سر من با هم با همان واژه ه های دخترانه شان بحث می کردند و هر دو به بهانه اینکه طرف مقابلش می خواهد خودش را به من بند کند براحتی از کنار این قضایا می گذشتند.

     گفتم حالا اگر قصه ات تمام شد می خواهم بروم کاری نداری؟ گفت وایسا بابا تابلو می شود، اگر من  را تنها ببینند که بیرون پارک دارم می روم قضیه لو می رود. صبر کن من هم همرات بیایم. گفتم نمی خواهم به سرنوشت ان بدبختها دچار بشوم. گفت بابا ان دو تا قضیشا ن فرق می کند من که باهات به خاطر یک بستنی دوست نشدم که... به خدا فرق می کند تو را به  خدا نرویها ضایع می شوم.. گفتم باشد اما دیگه بین ما چیزی نخواهد بود. پقی زد زیر خنده که بابا باید عمر این دوستی را توی کتاب گینس بنویسند 10 دقیقه و صبر کن حالا شد25 ثانیه... گفتم هر جور راحتی . باهاش خداحافظ کردم.

      فرداش برف آمد.همه جای تنم درد می کردم و  سردرد.  مجبور شدم بمانم توی خانه. پارک را تصور می کردم که چه شکلی شده. افرا ها،آلاچیق وسط،حوض و صندلیها که به یادش افتادم و هنوز خودم را کاملا لعنت نکرده بودم که مامان گفت یکی در زده رفته باز کنه این دسته گل را دیده. روش نوشته بود برای روناک. و روی کاغذش هم خیلی ریز چیزی نوشته اند. گذاشتم مادرم برود.عجب موجودی بود. نوشته بود که صبحی پارک ندیده امت و با خودم گفتم نکند طوریت شده باشد. دیگر ثابتم شد ادم ناتویی است از آن دست پسرها که رگه خواب دخترها دستش است. که با دو تا دسته گل یخ دختر بیچاره را  باز می‌کند. همان کاری که به سر آن دو تا بدبخت آورده بود. راستش اول پشیمان شدم که چرا کمکش کردم حال آن دو تا را بگیرد اما بعد گفتم حقشان است دخترهایی که این همه گاو باشند که به همین راحتی یک پسر دوتایی شان را بگذارد سر کار باید همین کار را سرشان آورد.

     دارد آسمان می گیرد و خورشید هم نور کمی را که داشت را از دست می دهد بوی باران پیچیده توی فضا. ولی هوا خوب بود مثل آن روز نبود که بعد از یک عالمه سوپ ودیفن هیدرامین و استامینوفن کدوئین توانستم برم پارک که هوای سردش بدجور می ریخت توی استخوانهام.

     توی آلاچیق نشسته بود و تا دید آمد جلوم که معمولا دخترها اگر مریض بشوند دو روز پارک نمی آیند و با خنده گفت تو چطور این قانون را شکستی و باز هم مثل شیر آبی زد زیر خنده این اسمی بود که بعدها براش انتخاب کردم که هم اسم رمزمان باشد هم اسم او. نمی دانم از کجا این اسم آمد سر زبانم ولی بدجور بهش می آمد. وقتی بهش می گفتم کیف می کرد خیلی باحال بود. روز سوم نتوانستم بیایم پارک دوباره توی خانه افتادم بدجور سرماخورده بودم راست می گفت نباید دیروز می رفتم. دوباره مامان آمد با یک دسته نرکس که فقط یک نوشته داشت از شیر آبی به روناک . دو چشم کشیده بود یک لب. درست مثل قیافه چپ و چوله خودش. نمی گویم خوشحال نشدم اما انقدر نبود که مثل همه دخترهای دیگر باشد.چون با خودم عهد بسته بودم که مثل بقیه نباشم.یا ادمش کنم و یا ولش.بعد هم یک جورهایی حرفش درست از آب درآمده بود. از اینکه یک بار توانسته بودم ثابتم کند مثل بقیه آن دخترها لوس توی پارک هستم حالم گرفته بود.

     روز چهارم هم بزور خودم را خواباندم توی خانه که دوباره ثابتش بکنم که در قدم اول شکست خورده. اما هر چه نشستم دسته گل بیاورد به نشانه اینکه نگرانم است بیهوده بود. فردا با عصبانیت رفتم پارک. باز توی آلاچیق بود آمد جلو که سلام با بی محلی گفتم از احوال پرسیهای شما و شروع کردم به رفتن،تند تند. پشت سرم می‌دوید که فکر می کردم دیروز باید حالت خوب شده باشد و متظرت بودم توی پارک بجاش امروز دو تا دسته گل برات گرفتم ببین. جلو روم که اورد دیگر نفهمیدم چطور ایستادم و بهش لبخند زدم که گفت چقدر قشنگ می خندی. گفتم ممنون. حالت خوب است؟ گفت مرسی. گفتم دوباره باید باهات بیایم حال چه کسی را بگیریم؟ گفت به خدا هیچ کس. اگر فکر می‌کنی به این دلیل باهات دوست شدم می توانی همین حالا بروی خانه تان و باهات هم نمی آیم. گفتم نه حالا قهر نکن. آن روز نظرم درباره اش عوض شد. از آرزوهاش گفت که می خواهد به هر قیمتی شده برود خارج. و از آن روز دیگر به این فکر نکردم که مثل بقیه دختر ها شده ام یا نه. که مثل بقیه وقتی سرما می‌خورم دو روز در خانه می استراحت می کنم یا سه روز. اما او هم روزی نبود که گل نفرستد. دیگر می رفتیم همه اش توی آلاچیق. پاتوقش آنجا بود حتی روی یکی از پایه های آلاچیق که سیمانی بود به طرح چوب درش آورده بودند با کلید در آورده بودم پاتوق شیر آبی و دوستان و کلی خندیده بودیم. سامان و ابی و ضیاء هم گاهی می امدند با دوست دخترهاشان. اولین باری که دیدمشان دیدم با همان دو تا دخترند به هم معرفی‌مان کرد و آنها هم دوست دخترهاشان را. ضیاء هم که فقط دوست داشت دوستهاش دوست دختر داشته باشند تا خودش. راستش یکی دوبار بعد از آن ماجرا بیشتر  ندیدمش و رفت سربازی و کم مرخصیش می دادند افتاده بود تایباد. بار اولی که آمد گفت چطور یک عده افغانی ریخته اند دو رو برش و محاصرش کرده بودند و چپ و راست گرفته بودندش زیر تیر که چطور خدا کمک کرده که زنده بماند و حتی یک خراش کوچک بر ندارد که انجا به رسم عادت فقط داد می زده خدایا مُردم.که بعد دوستهاش توی آسایشگاه چطور تعریف می کردند و می مردند از خنده. و  من که تنها چیزی که توانستم میان دلتنگی و ترس بهش بگویم این بود که تو رو خدا مواظب باش بهزاد و بعد با خنده گفته بود دارد انتقالی می گیرد پدرش دارد کارش را درست می کند. حتی وقتی بعد از دو سه ماه آمد با دوست دخترهای سامان و ابی دست نداد و انها خیلی بدشان آمد اما به جاش ضیاء را بدجور توی بغل گرفت و بوسید.چیزی هم نمانده بود که توی پارک مرا جلو همه ملت بغل کند اما خودم را کشیدم کنار که لااقل توی این یکی مورد مثل همه دخترهای لوس و دلتنگ نباشم. که کاش بودم که کاش می‌گرفتم.

     رفتیم قبرستان داشتیم با رضا حرف می زدیم روی سنگ قبرها را می خواندیم بهزادافلاکی. گفتم چه جالب. برای اینکه رضا از قضیه بو نبرد نایستادم نکردم.با خودم گفتم چه جالب یک بنده خدایی بوده هم اسم او. اما وقتی تاریخش را مرور کردم تعجب کردم. چند متر از سنگ قبر دور شده بودیم که به رضا گفتم چند لحظه بایستد اسم پدرش را نمی دانستم و حتی عکسی هم نداشت  بالاش هم نوشته بود سرباز شهید.با مزه بود. هم اسم دوست پسر ماست. آنوقت او می رود مردانه شهید می شود و دوس پسر ما به خاطر هوس بازیش نامردی می کند و سط سربازیش فرار می کندمی رود خارج. دیگر برایم مهم نبود اما نمی دانم چرا این اتفاق باعث شد توی کله ام بیفتد ببینم کدام گوری است .که حداقل یک شماره ای ازش گیر بیاورم زنگ بزنم عقده ام را توی سرش خالی کنم

     فرداش رفتم پارک. ضیا هم بود جلو همه زنها و مردها یقه اش را گرفتم. بگو کدوم گوری رفته یالا شماره اش را بده به من. گفت خسته شدم از دست تو بابا ولم کن روناک اصلا به من چه که بین شما چی گذشته من فقط پیغامش را رساندم. گفتم خیلی بی معرفتین شما پسرای نامرد .ضیاء سرش را وسط دستهاش گرفته بود و نشست روی سنگ جدول پارک . هر چی توی دهنم در آمد بارش کردم. به دوست دخترهای سامان و ابی هم گفتم که اینها را ول کنند بروند پی زندگیشان که یک جو مروت توی وجودشان نیست. که آقا ضیاه زنگ زده با پر رویی به من گفته رفته خارج آن هم با کی با دوست دختر مایه دارش. که به اقا ضیاء گفته با پر رویی به من بگوید بین ما هر چی بوده تموم شده. حتی می خواستم تف بیندازم توی صورتش که یک آن جلوم ایستاد گفت می خواهی راستش را بدانی؟ مرده! کشتنش سوراخ سوراخش کردن. فردای همون روزی برگشته تایباد.گفت ببخشید خودت خواستی و داد زد سرم که بیا حالا خیالت راحت شد.باور نمی کردم.دنیا دور سرم چرخید. همه زنها دورم جمع شده بودند. گفتم ضیاهء بیاید کارش دارم مثل مرغ سر کنده شده بود. داشت به ارامی می گفت تمام این قصه ها را خود بهزاد سرهم کرده بود تا اگر احیانا اتفاقی برایش افتاد  ضیاء به من  بگوید که قضیه انتقالیش دروغ بوده که بهزاد پدری ندارد که برود دنبال انتقالیش که اینطور می خواسته خیال مرا راحت کند که بدنش آبکش شده اش که هیچ جای سالم توش باقی نبوده.

       دارد باران می آید. تنها چیزی که گاهی احساس می کنم خیسی است. روی همان صندلی نشسته ام صندلی کنار حوض که روز اول نشانم داد. می روم برای خودم سه تا بستنی می خرم. یکی را روی صندلی می خورم و بعد می روم می نشینم روی لبه حوض یکی از این بستنی گاز می زنم یکی از ان و آنقدر ادامه می دهم که یکی می آید  خانم حالتات خوب است ؟ که مادرم مثل همیشه از راه می رسد. و  در حالی که بازوهایم را بغل گرفته به حرف آن مرد گوش می کند که: دخترتونه؟سه تا بستنی خریده بودن. من تعجب کردم توی این آذر ماهی. اخه هیچ کس هم توی پارک نبود. یکی رو می رفتن روی این صندلی می شستن می خوردن آون دو تاش رو روی لبه حوض. گفتم بیام ببینم حالشان خوب است یا نه. که شما رسیدید. بهتر باشند. و تنها چیزی که حس می کنم بدن و آغوش گرم مادرم است که دارد مثل همیشه گریه می کند.



نوشته شده در Mon 26 Oct 2009ساعت 6 PM توسط مجتبی دهقان

ما ادمها همیشه                                                                برای

چیزهای خیلی خیلی                                                   یاسمن حسن بیگی

 مهم را فراموش می کنیم.

 

حالا هر چه فکرش می کنم کجا دیده امش یادم نمی اید

بالا گوشه سمت راست نوشته محمد هاشم. و در وسط هم عکس پیرمرد است.جالب اینکه هیچ شماره یا ادرسی وجود ندارد که حالا اگر کسی پیدایش کرده یا دیدش بتواند تماس بگیرد و خبر بدهد.

فکر می کنم شاید پیرمرد دچار آلزایمر بوده. که وقتی پا گذاشته از خانه بیرون، و آواره شده توی کوچه و خیابان یادش رفته از کجا آمده که برگردد. شاید اصلا توی ذهنش چیزی به اسم برگشتن وجود نداشته و به همین دلیل خودش را داده به دست راه.(نه اصلا این جمله خوب نیست.توش نوعی از انتخاب وجود دارد،اگر که در ذهنش چیزی به نام برگشتن وجود نداشته پس چطور می شود از جمله خودش را داده به دست راه استفاده کرد!)

به هر حال رفته و رفته رسیده کنار خیابان و یک ماشین (حتما یک پیکان سفید) محض رضای خدا سوارش کرده و برده. کجا برده؟نمی دانم!شاید وقتی سوار شده ذهن پیرمرد درگیر آن بوده که چقدر قیافه راننده برایش اشنا ست و یکی توی سرش گفته قیافه اش می تواند تنها شبیه عزرائیل باشد و پیرمرد خودش از این فکر زده باشد زیر خنده. از همان خنده هایی که کمتر روی لبهای پیرمردها می بینیم. اما این پیرمرد مگر عزرائیل را قبلا جایی دیده . این شباهت در کجای ذهن او وجود داشته که خودش هم نمی داند!؟ اصلا مگر پیرمرد الزایمر ندارد پس چگونه بنده خدا توانسته این فکر را بکند؟. به هر حال ما چه می دانیم او عزرائیل را چگونه تصور می کرده و به همین خاطر از توصیف قیافه راننده که لطف کرده و محمد هاشم را  تا جایی رسانده  خود داری می کنیم

اما گاهی این ذهن ادم به سمت جاهایی می رود که دست خودش نیست. شاید با فکر کردن به قیافه راننده ذهنش یک خاطره خوب را اماده کرده که به او ارائه کند (شاید هنوز می توانسته اولین عشقش را که با همین ماشین پیکان سوار کرده را به یاد بیاورد که حتما یک پا خانم بوده دوست داشته انوقت ها پیرمرد آن اهنگ گیتی اسمش چی بود؟ که می گفت رفته رفته ای آشنا صبر دلم شد تمام/ خسته خسته از شهر تو می گذرم والسلام را برایش بخواند. شاید بیماری به ان قسمت از خاطرات پیرمرد،خاطرات مربوط به عزرائیل و ان دختر که اسمش را یادش نیست رحم کرده است).

بالاخره پیرمرد آنقدر ماشینهای همین شکلی را با راننده هایی درست با همان قیافه سوار می شود که بر اساس عنصری به نام زمان نه خاطرات می فهمد که از آنجایی که هر شب بوده،همانجایی که یک جایی بوده که معلوم نیست کجاست خیلی خیلی دور شده است.

شاید پیرمرد در جوانیش فقط دوست داشته که یک پیکان سفید داشته باشد یا اصلا آلبالویی که با آن جلو خانمهای چسان فسان نگه دارد و برایشان بوق بزند وقتی یکیشان می آمده سمت در ماشین،پابگذارد روی ترمز و طرف را سنگ روی یخ بکند(البته کم هم امکان ندارد که این ارزوی نویسنده این داستان باشد که با نسبت دادنش به پیرمرد از الزایمرش سوء استفاده کند)و چون یادش هم نیست که اصلا چنین آرزویی داشته یا نه پس جلو اولین ماشین دس بلند می کند و باز همان ماشینها با راننده ای به همان قیافه جلواش ترمز می کند:

حاجی کجا می خوای بری؟نمی دونم همونجا که دیشب بودم جوان خنده کنان می پرسد؟مارو گذاشتی سر کار همونجایی که دیشب بودی کجاست؟ پیرمرد تعریف می کند شاید امروز از خانه شان که نمی داند کجاست بیرون امده و رسیده سر خیابان و چندتا راننده که قیافه شان درست شبیه خودت بوده با پیکان سفید سوارش کرده اند و... (بقیه اش را برای اینکه وقتی از راننده بدبخت گرفته نشود تعریف نمی کنم)و یک آن دست دراز می کند طرفم و با عصبانیت می گوید هر بلایی سر من آمده زیر سر این اقا است.

می گویم پدر من بیماری شما به من چه مربوط. آن آگهی گم شدن شما بود که سوژه داستان من شد که یک دفعه راننده می پرد وسط حرفم که ببخشید دعواهاتان را بگذارید برای بعد من کار و زندگی دارم وگازش را می گیرد می رود.

هر دو یک ان دعوامان یادمان  می رود و یا چشمهایمان او را دنبال می کنیم آنقدر تا ناپدید می شود. رو می کنم طرف پیرمرد که اصلا ببیم چه بدبختی برای ما درست کردی تو چطور یادت نیست صبح از کجا رسیدی اینجا.اصلن تو اگر فراموش داری چطور قیافه من را به عنوان نویسنده یادت هست. می گوید اولا پسر جان با بزرگترت درست صحبت کن ثانیا تو که مثل سایه افتادی دنبال ما چطور می شود فراموشت کرد.ثالثا ما ادمها همیشه چیزهای خیلی خیلی مهم را فراموش می کنیم. می گویم محمد هاشم اصلا به تو نمی آید از این حرفهای قلمبه سلمبه بزنی این کار ما نویسنده هاست. می گوید اولا تو نه شما ثانیا روزگار کاری سر ادم می آوردکه خودبخود حرفهای قلمبه سلمبه می زنی.

می گویم حالا من با تو چه کار بکنم این اگهی هم که برای گم شدنت داده اند که شماره تلفن و ادرس ندارد... که دیدم صورتش توی اگهی روی دیوار ثابت شده .

حالا هر چه فکرش می کنم کجا دیده امش یادم نمی اید.



نوشته شده در Mon 21 Sep 2009ساعت 8 PM توسط مجتبی دهقان

تولد من 25 دسامبر خوابید و پنج روز بعد مرد. اینکه به میلادی می گویم به این خاطر است که از تاریخ شمسی و قمری خوشش نمی آمد.

بوی سیگار پیچیده توی فضا.زن لبهای کشیده ای دارد با رژ خوش رنگ عنابی. می خواهم بروم روبروش و مثل شاهزاده ها بپرسم :اجازه هست مادام؟ و او دهان زیبایش را  که بوی آدامس توت فرنگی می دهد باز کند توی صورتم که بله خواهش می کنم. و اینطور بوی عطر و کرمهای صورتش توی مغزم ضبط شود.آرنجهایش را گذاشته روی میز و در حالی که ریز شده توی صورتم می پرسد: شما اهل کجائید؟می گویم برادبوری(راستش نمی دانم اینطور جایی وجود دارد یا نه!)  و شما؟  می گوید ضلع غربی نیم کره شمالی ماه و بخندد انگار که افتاب اولین روز زمین گستره شده باشد پیش چشمهات.صورتش را آورده نزدیک تر:ببخشید شما سیگار می کشید و تو دست و پایت را گم کنی که چه جوابی بدهی و خودش پیش دستی کند: بله می کشید حالت لبهایشان را خوب می شناسم. از سیگاریها خوشم می آید مخصوصا آنهایی که صورت روشنی دارند و وقتی می خندند چینهای دور چشمهایشان بیشتر می شود.حالا آنطرف بار اهنگ اینگرید را گذاشته اندکه جان می دهد برای یک تانگو دو نفره و اینطور شروع می شود: تو ما تو که دَرَّددَد. در آخر هم قرار بگذارید فردا همان جا همان ساعت.

گیلاسش را نزدیک لبهاش می آوردو می گذارد روی میز.رد ماتیکش روی آن مشخص است و تو می خواهی در می ایی که گیلاسها عوض؟ و او بی هیچ وسواسی بگوید عوض. و تو گیلاسش را به لبهات ببری و جایشان بماند تا ابدروی لبت.می پرسم حالا واقعا اهل کجایید؟ضلع غربی نیمکره شمالی ماه و ادامه بدهی می دانی این چندمین بار است که این سوال را می پرسم و او بگوید یادش نمی اید چون تند شدن جریان خون توی رگهاش سرحالش آورده و حوصله به یاد آوردن ندارد.می گوید اما می خواهد یک سوالی بپرسد: شما متولد 23 دسامبر نیستید و تو بگویی نمی دانی و باید توی تقویم ببینی به تاریخ خودمان کی می شود و بگویی چه جالب از کجا فهمیدی و او بگوید از روی چرخش ماه و رنگ چهره ات تشخیص داده.ماها که در ماه زندگی می کنیم بیشتر از این قضایا سر در می آوریم. می پرسم جشن بگیرم می آیید؟می گوید قول نمی دهد اما می تواند پیشاپیش تبریک بگوید و اگر یک نوشیدنی دیگر دعوتش کنم هدیه اش را هم جلو جلو بدهد. قبول می کنم و با وشوق می پرسم حالا چی هست؟چشمان درشتش برای خنده تنگ تر می شوند و اشاره می کند که صورتم را ببرم نزدیکتر.می برم و می بوسد.در حالی که برای اولین بار اینقدر غیر مترقبه در جمع بوسیده شدم زیاد از خجالت سرخ نمی شوم و می گویم ممنون. می گوید حالا وقتی نوشیدنیتان را دادید یک در آغوش کشیدن کوتاه طلبکارید که انرا  هم بعد از بار  خواهم پرداخت. می گویم ممنون همینقدر هم کافی است.اما اصرار دارد و مجبور می شویم برای ادای بدهکاریش  هر چه زودتر برویم بیرون .محکم به صمیمیت یک غریبه به سینه فشردم و بوسید.بعد هم که تبعا شروع کردیم به راه رفتن چون هوای بار خیلی گرفته و هوس کرده قدری هوا بخورد.گفتم می توانم اسمتان را بپرسم؟ گفت چه فرقی دارد هر چه دوست داشته باشی.(صورت کشیده اش آدم را به یاد فرانسویهای می انداخت با اینکه هیچوقت هیچ فرانسویی را از نزدیک ندیده بودم).گفتم صدات بزنم ماتیلد خوب است گفت باشد گفتم خب نمی خواهی اسم مرا  هم بدانی؟ گفت وقتی اسم خودم برایم مهم نیست اسم تو به چه دردم می خورد و ایستاد توی صورتم و در حالی که به لبهایم نگاه می می کرد گفت راستی دیگر نمی خواهی بگویی عاشقم شده ای. می گویم چرا هر طور تو بخواهی.می گوید راستی یک چیزی می خواستم در باره روز تولدت بگویم اما حالا خیلی خسته ام.این برادبوری کجاست؟می گویم دو کوچه پائین تر. میگوید می شود بغلم کنی ببری. اخر پاهایم خیلی درد می کند.می گویم اینجا قوانین سختی برای روابط زنان و مردان وجود دارد.هیچ مردی حق ندارد هیچ زنی را در حالی که بغل کرده به خانه اش ببرد حتی اگر آن زن همسرش باشد.چهره اش را در هم می کشد غر می زند چه  قوانین مسخره ای در ماه اگر زنی مردی را هم بغل کند هیچ اتفاقی نمی افتد.

صبح جای خالیش را کنارم می بینم وتعجب می کنم چطور رفتنش را متوجه نشدم.با خودم می گویم حتما مثل دوروز قبل می شود همان ساعت انجاها پیدایش کرد  اما دوروز پشت سر هم نمی آید و روز سوم در حالی که از امدنش نا امید شده ای چشمهایت را می گیرد و می پرسی ماتیلد توای؟چیزی نمی گوید و دست بر می دارد و می بینی قیافه اش عوض شده.از آن لباسهای استین و پفی و دامن بلند عهد نمی دانم کدام ویکتوریای انگلیس یا نمی دانم فرانسه را پوشیده.از همانها که برای اینکه خوب توی تن بایستد نیاز به چهار پنج تا فنر دامن دارد.برای اینکه لباسش را نشانم بدهد وسط بار دامنش را بالا گرفت و روی نوک انگشتان پاش شروع می کند دور خودش چرخید. ادمهای بار دورش جمع شده بودند. اخر اینجا عادت دیدن اینطور صحنه ها را ندارند و کمتر زنی پیدا می شود توی برادبوری که اینقدر راحت باشد.بنابراین مجبور می شوم دستش را بگیرم و باخودم ببرمش بیرون.تقریبا او را به دنبالم می کشانم و وقتی به خیابان می رسیم به نفس نفس افتاده ومی گوید توی کره ماه امکان ندارد هیچ عاشقی اینطور معشوفه اش را در انظار عمومی دنبال خودش بکشاند.

دیگر همه برادبوری ما را می شناختند زیرا قرار شد از آن روز ما قوانین خودمان را داشته باشیم و دیگران قوانینشان باشد برای خودشان.من هم کمتر به بار می رفتم و همین طور عادت کرده بودم به این که برود بعد از دو سه روز بی خبری بیاد و بگوید گشتی های ضامن اخلاق برادبوری به خاطر بعضی از رفتارهاش برده اندش و بعد از اینکه فهمیده اند واقعا مال اینجاها نیست و از ماه آمده ولش کنند.به همین خاطر کمتر بیرون می رفتیم و سعی کردیم در خانه من سیاره کوچکی داشته باشیم که قوانینی حتی آزادانه تر از ماه داشته باشد.

همه چیز داشت خوب پیش می رفت که گفت با اینکه خیلی دوستت دارم امادیگر نمی توانددر این سیاره بسیار بسیار کوچک زندگی کند واحساس می کند دارد می میرد.گفت همراهش به ماه بروم :انجا محیط زیبا و آزادنه ای دارد و می توانیم هر روز از آنجا منظره زمین را ببینیم.جواب دادم نه درست است که من هم خیلی دوستش دارم اما اگر من هم به ماه بیایم به وضعیت فعلی او دچار می شوم.چطور است چند ماهی برود ماه و برگردد تا حال و هوایی عوض کند.جواب داد اگر برود دیگر بازگشتی در کار نخواهد بود.چون همانطور که مردم برادبوری در مورد خیلی از روابط زن و مردها سخت گیرند مردم ماه هم قوانین سختی در باره امدن به برادبوری دارند و همین هم باعث شده که به اینجا بیاید تا بفهمد دلیل ان چیست.و اگر برگردد درست است که مثل اینجا توی سیاره های کوچک تر نمی اندازنش اما حق ندارد دیگر به سیاره دیگری برود و بعد هم انجا از تنهایی خواهد مرد.گفتم انتخاب با خودت است  هر چند که من هم اینجا بی تو خواهم مرد.گفت پس حالا که قرار است یکی از ما بمیرد من اینکار را می کنم و ماند.گفت راستی انروزی که تولدت را گفتم یادت هست یک چیز را نگفتم.گفتم بگو می شنوم گفت آنهایی که توی روز تولد تو به دنیا امدند ادمهای گرمی  هستند اما نمی دانم چرا ادم با تو بیشتر احساس تنهایی می کند.گفتم مطئنی که اینها را آنوقت می خواستی بگویی حالا نظرت چیست؟گفت مهم نیست و زندانی بودن در سیاره کوچکمان با قوانین بسیار بازش را به زندانی بودن در سیاره بزرگتر ماه با آن قوانین بسته اش ترجیح داد.

25 دسامبر تولد من خوابید و پنج روز بعد مرد.

صورت روشنی دارم و لبهایم حالت لبهای سیگاریها را دارد. وقتی که می خندم چروکهای دور چشمهانم بیشتر می شوند.و هر روز بوی عطر و کرمهاش توی مغزم پخش می شود



نوشته شده در Tue 8 Sep 2009ساعت 0 AM توسط مجتبی دهقان

زنی که شالش را باد با خود خواهد برد

تو چطور شالت را روی سر انداخته بودی که بادی نسبتا شدید انرا از سرت برداشت و با خود برد که برد؟.بله می دانم که باد نسبتا شدید همراه خودش گرد و خاک دارد به اندازه ای که برود توی چشم چهار پنج نفر عابر زن و مرد که سر لختیت را نبینند اما همین که سریعا کیفت را با تمام محتویاتش بکشی روی سرت جلب توجه نمی کند؟بدتر اینکه هیچ زن بیچاره ای در کنار اینکه حساب می کند کجای خیابان بایستد برای گرفتن تاکسی که کمتر متلک بشنود نمی تواند پیش بینی کند شال مشکی نازنینش را باد نسبتا شدید اردیبهشتی ببرد و او  مجبور باشد سرلختی یکی از زیبهای کیفش را باز کند بکشد روی سر. حالا گیرم او پیش بینی نکرده باشد یک زن دیگر نباید شالی مقتعه ای چیزی همراه داشته باشد که اگر زن بیچاره ای فکر نکرده بود ممکن است شالش را باد ببرد،انرا بدهد تا که سرش بیندازد و حالا کیفش را اینطور نکشیده باشد روی سرش. حالا یک زن هم پیدا نشود که پیش بینی نکرده که زنی پیش بینی نکرده باد نسبتا شدیدی شالش را می برد،یک مرد نباید پیدا شود که اتفاقی برای زنش مقنعه یا شالی کادو خریده باشد سر راه و انرا بدهد به زنی که که پیش بینی نکرده است یک باد نسبتا شدید قرار است بیاید شالش را با خود ببرد که ببرد. زن در ذهنش بسیار تنهاست . پس شالش را محکم دور گردنش می پیچد و کیف را می کشد روی سر .دیگر به تاکسی ها هم اعتمادی نیست پس تا خود خانه خواهد دوید



نوشته شده در Sun 26 Jul 2009ساعت 6 PM توسط مجتبی دهقان

زناشویی در وضعیتی فلسفی  نه کاملا نیمه هنری

بیش از هر چیز باید بگویم این متن تنها یکبار قابل اجراست چون در تکرار ان بسیاری از اتفاقات از معنا تهی خواهند شد ."نویسنده "

بازیگران:

 زنان و مردان و بچه هایی که قبل نمایش از بین تماشاگران انتخاب می شوند.

مرد روی مبل راحتی گوشه سمت راست خوابیده و رویا می بیند. نیمه دیگر صحنه که مقابل اوست تاریک است و زنی از دل ان بیرون می اید و در آن فرو می رود. مرد انگار در خواب آرام حرف بزند: سارا نرو و زن از تاریکی بیرون می اید و رقص کنان به آن باز می گردد. مرد ایندفعه طوری که همه بفهمند: سارا نرو. زن به روشنایی می اید و رقص کنان دوباره در آن گم می شود. لباسهای زنانه ای با گلهایی درشت از تاریکی به روشنایی سن پرتاپ می شود و مرد فریاد می زند سارااااااااااااا و از خواب می پرد و یک آن صحنه کاملا تاریک می شود و باز رو به روشنایی می گذارد

صدایی از نا کجا آباد سالن: از دو چیز می ترسیدم یکی اینکه تو نباشی و دیگر آنکه تو نباشی. همان اولی برای تمام عمرم کافی است. هر چند می دانم که همیشه راه دوم را انتخاب می کنی. می روی و باز می گذاری بین تنهایی و خودم یکی را انتخاب کنم و من خودم را انتخاب می کنم که به همان اندازه که با توست نیست.

در این هنگام  پرده می افتد اما انگار منبع نور قوی ته سن روشن شده باشد صحنه و بازیگر مرد از انطرفش مشخصند. مرد می رود روی چهار پایه تا خود را بیاویزد .چهار پایه را می اندازد و سایه اش بر پرده دست و پا می زند. گروه همخوانی از دختر و پسر بچه ها از بین جمعیت آرام آرام و مرتب جلو پرده به هم می پیوندند و در حالی که دستها را توی سینه جمع کرده اند ملتمسانه می گویند: آقایان خانمها کمک کنید اما تماشاچیان متعجب هم را نگاه می کنند. گروه همخوان:آقایان خانما کمک کنین و صدای دستگیره و شستن چیزی در حمام. آقایون خانمها و صدای گریه شان در سالن می ریزد. مردم که انگار واقعا از گریه بچه هایشان ناراحتند فکر می کنند ادمی که دارد دست و پا می زند پشیمان شده و می خواهد به زندگی برگردد یا حتی ممکن است فکر کنند که مرد به جای اینکه واقعا نباید بمیرد دارد راستی راستی می میرد پس بی خیال نمایش به سن هجوم می آورند و  پرده را طوری پاره می کنند که تنها قسمتی از آن به بالا وصل می ماند و با کمک هم پیکر شاید بی جان را پائین می آورند. بچه ها دهانشان از تعجب وا مانده.در این جا باید زنی که در ابتدای نمایش در رویای مرد بود بیاید و با مهربانی تماشاگران را به پائین هدایت کند در این قسمت من هم باید به بازیگران چشمک بزنم تا آنها هم نمایشی بودن مرگم را باور کرده و مرا در حالتی شبیه یک جنازه  روی زمین به حال خود رها کنند. و ان زن نیز به پشت صحنه می رود و همه چیز به حالت عادی باز گردد.

- بهار لباسات که هنوز توی حمومه مگه نرفتی بشوری؟

- خب باشه بعد نمایش می شورم

- بعد نمایش که من می خوام برم

- باشه برو بعد می شورمشون

زن با لباسهای آب چکان می آید وسط سن و مرد را بی حرکت می بیند دراز کشیده روی زمین. می رود بالای سرش.

- پاشو شستم برو حموم. پاشو برو دیگه هی با تو ام

مرد چشمش را باز می کند و زن را می بیند بالای سرش.

- پاشو مسخره بازی در نیار

مرد خوابیده و طوری که که کسی نبیند به زن چشمک می زند. اما زن اسرار می کند پاشو یاا.. پاشو. مرد شاکی از جا بر می خیزد رو در روی زن: مگه نمی بینی دارم نقش کسی را بازی می کنم که خودکشی کرده. مردم بهم نگاه می کنند و می خندند. مرد بر می گردد سر جایش و دراز می کشد و زن از صحنه ناپدید می شود. در این قسمت نور صحنه کم کم رو به افول می گذارد و روح مرد باید از کالبدش جدا شود و به آسمانها برود. و این در حالی است که چند تکه پارچه باید روی زمین مانده و جسم مرد که کاملا سفید پوش است از زمین بلند می شود ، به موازات آن صدای خدای گونه: آه چگونه نیم مرا در دیگری یافتی و مرا با لباسی از تنهایی در میان گرفتی و طناب ها پاره می شوند و درق. مرد به شدتی به زمین می خورد که غبار از زمین به هوا می خیزد و درد سیلی است که مرا با خود می برد .یک آن صحنه روشن می شود و مرد سفید پوش در حالی که داد و هوار راه انداخته از به خود می پیچد همه عوامل به سن می ریزند. او را در میان می گیرند دسته همخوانها با لحن غیر رسمی تر و در حالی که دستها را به سمت جمعیت گرفته می گویند اقایون خانما کمک کنین این دفعه رو واقعا کمک کنین و مردم که هم را نگاه می کنند... زن صحنه اول نمایش هم سراسیمه به انها می پیوندد:آقایون خانما کمک کنین و صدای خنده.آقایون خانما کمک کنین با شمام و یکی که از میان جمعیت داد می زند هالو گیر اوردین؟ یه دفعه اومدیم بالا بسه و باز همه می خندند.زن صحنه اول که می بیند کمکی از او ساخته نیست دوباره به پشت صحنه می رود.دختر بچه ها می پرسند حالتون خوبه می گم اره یکم درد دارم فقط. زن دیگر که نیامده بالای سر مرد و کناری ایستاده، به اتفاقات صحنه چشم دوخته. می گویم برین سر کارتون ادامشو می ریم. مرد که هیکلش پخش شده روی زمین بریده بریده اینها را می گوید. همه می روند و زن می اید کنار جسم مرد و لباسهای خیسش را می گذارد زیر سرش:دیدی حالا که شستم نرفتی حموم

مرد: می بینی که حالم بده چجور پاشم؟

زن :طوریت نیست پاشو لااقل یه کناری بخواب می خوام اینجا رو تر تمیز کنم

مرد می خواهد به حرف زن گوش کند از جا بلند می شود و دوباره زمین می خورد.

زن: پاشو قراره سارا بیاد پیشمون

مرد: سارا ؟ این که هر شب اینجاست مگه کار زندگی نداره

زن: ما که یه هفته بیشتر نیست تو این نمایش زن و شوهریم چطور اون هر شب اینجاست. بعدشم اون بدیخت هم که تو این نمایش بازیگره

مرد: به هر حال دوست داشتم شبی رو با هم تنها باشیم از جمعیت صدای بر می خیزد ووووووووووووووووووووی

یکی از میانشان داد می زند: خوش به حالتون ما هم می خوایم.

یکی دیگه: چه شب خوبیه امشب

و کس دیگرس صدا می رساند وای چه کار زشتی و پشت سرش ملت می میرند از خنده.

مرد که به زور از جا بلند می شود به آنها شاخ و شانه می رود.

زن: تو هم با این نمایش نامه نوشتنت و لباسهای دستش را محکم می کوبد به کف سن. احمق تو حتما باید توی همه نوشته هات یه کاری کنی مردم درباره شخصیتات بد فکر کنن؟

مرد: به خدا من که چیزی نگفتم. مردم ذهنشون اینطوریه

زن شاکی توی صورت مرد: وقتی توی نمایشنامه دو تا لباس زیر زنونه دستم  می دی برم گوشه سن پهن کنم و جلو همه می گی شبی می خوام با هم تنها باشیم فکر می کنی ملت ذهنشون سراغ موضوعات فلسفی می ره؟ و عصبانی به جمعیت نگاه می کند و اما انگار اشنایی دیده باشد برای مردی در این بین دست تکان می دهد.

هم خوانها همه نا مرتب ریخته اند روی صحنه: پرده رو بکش. از ناکجا آباد مردی جواب می دهد پرده رو پاره کردن. با هم و با گریه: پرده رو بکش و دوباره همان صدا می گوید نمی بینین پرده پاره شده و ادامه می دهد آقا تمومه پاشین برین خونه هاتون یالا با شمام پاشین. و مردم تنها با تعجب به هم نگاه می کنند که سرجایشان نشسته اند

مرد نیم خیز و انگار که دردش را از یاد برده باشد رو به زن: حالا کجا؟

زن: اون روزی که گفتی از این به بعد فقط برات یه هنر پیشم باید می فهمیدم. من خر رو بگو و هنوز جمله اش تمام نشده صدای خنده  بلند می شود. دیالوگ را تکرار می کند: من خر رو بگو که بهت اعتماد کردم. فکر می کردم به زندگی حالام احترام می ذاری

مرد در حالی که دست بر کمر دارد: به خدا همین طور هم بوده و رو به جمعیت پاشین برین خونه هاتون و دوباره جمعیت هم را نگاه می کنند

- بهار اینطور نرو و مرد در حالی که بزور بر جا نشسته به گریه می افتد

زن: دهنت رو آب بکش قبل از اینکه اسم منو ببری.فقط دیگه مونده بود مردم اسم کوچیک منو هم بدونن و رو به جمعیت یاا... حالا فهمیدین ؟ پاشین برین گم شین.

مرد با درد کمر شدیدیش از جا بلند می شود و در حالی که دستها را بر سینه چلیپا کرده می گوید:

چون بهار که میان درخت می پیچید و شاخه ها متحیر خشکشان می زند به سراغم آمدی و چون نسیمی دامن کشان سفره گلهای دیر باز گستردی.

بهار و مرد را می بیند که دم سالن منتظر است و دستش را می بوسد و به سمت او فوت می کند.

 مرد میان کنده های درختی می رود که از سقف اویزانند: چون نهری جوان از کوهی پیر سرازیری. چون گریه بر من لبخند می زنی و زن صحنه اول بین او اجزای صحنه می رقصد و دامن سفید و بلند به لبخند نقش بسته بر صورتش می اید و با تمام شدن دیالوگها او نیز صحنه را خالی می کندو  مرد در جا می افتد.

پرده که تنها قسمتی از آن بند است کشیده می شود و صدای دست همه سالن را در بر می گیرد.

در اینجا باز باید زن اول نمایش با لبخندی بر لب مثل کسی که میهمانانش را بدرقه می کند،آنها را تا دم در همراهی کند و در سالن را پشت سرشان ببندد.