از آن در آمده باشي تو
از آن در آمده باشي تو كه خودش برايت باز ميشود. چند بار از آن رد شده بودي، اما نديده بوديش. رنگ نقرهاي قابهاش و بلنديش كه به دنياي ديگر باز ميشود. هميشه آن چيزهايي كه واقعا وجود دارند را نميبيني. مثل دوسال پيش همه سرهاي تراشيده دارند و لباسهايي يكدست آبي. يكيشان كنار گلويش زخم شده. پرستارشان مي دود جلو: با كي كار داشتيد؟ اكبر برو توي تختت. بايد استراحت كني و او را به همراه مي برد. سمت راستت يك سالن طولاني وجود دارد كه كنارش را تخت گذاشتهاند با ديوارهاي فيلي رنگ و زمين سنگ شده. دفعه قبلي كه با هم آمده بوديد اينجا، فكر نميكردي روزي برسد كه يكي از شماها بيايد اينجا و آن يكي بيايد ملاقاتش. تو هميشه بيش از او علاقه داشتي آنها را ببيني. چون حس ميكردي آنجور كه بايد نميشناسيشان. و او كه هيچوقت كنجكاوي نسبت به آنها نداشت و برويشان ميخنديد و اگر مي شد باهاشان حرف هم ميزد و احوالشان را ميپرسيد و تو با كمي ترس نزديكشان ميرفتي و به او نگاه ميكردي كه چطور مي تواند!؟.
نه اشتباه نكن. اين اشك نيست گريه نميكنم. آدم وقتي كسي دور وبرش نباشدكه بتواند باهاش حرف بزند گريه ميكند. نمي خواهد نگران باشي من خوبم. دستت را بده161.162.163 تا در دقيقه ميزند و تو به آخرين ضرباتش توي دقيقه رسيدي و ميخندد.
دستم را بگير. چقدر گرمند.يادت هست بهم ميگفتي يخچال؟ ميگويي چرا صورتم بلند شده. اره ديگر وقتي كسي نباشد كه بخاطرش بخودت برسي... البته اكثر اينها را هفتهاي دوبار ميبرند حمام و سر و صورتشان را مي زنند اما من صحبت كرده ام اگر بشود خودم تنهايي بروم.
خيالت راحت اينجا خيلي ها هم بد نيست. اولي كه آمدم بينشان اذيت شدم اما بعد ديدم هر كدامشان قسمتي از رفتار ما را توي خودشان دارند. آن يكي را مي بيني اسمش را نميدانم تازه آمده اينجا. صبح ساعت ده مي رود همانجا و به آن ديوار كوتاه و نيم دايره سنگي وسط تكيه ميزند و به يك چيز خيره ميشود. گاهي فكر ميكنم بدانم چي توي فكرش هست. شده زل بزني تا بداني حست نسبت به آن چيز يا آن كس چيست؟به اشيا به آدمها. همين تو بار اول كه ديدمت. دو ساعت بهت زل زده بودم. اول ديدم توي آن مانتو سياه و بلند چسبان دوست داشتني نيستي. اما بعد همانجا فهيدم نه اتفاقا نه تنها بدم نمي آيد بلكه دوستت هم دارم.زندگي قضاوتمان را بر عكس به خودمان باز ميگرداند.
ان يكي حسن است و عاشق عينك دودي. هر كس كه ميآيد اينجا به چشم داشته باشد ازش مي گيرد. هر وقت سر شب كه از آن خواب لعنتي كه يكي دارد پاهام را مثل يك عروسك ازم ميكند بيدار مي شوم، ميبينم روي همين تخت كناري در حالي كه كاملا خوابيده گريه ميكنند. ولي روز تا شب بعدش هميشه مي خندد.
ديگر چطوري درس ميخواني؟ چرا اينجور نگاهم ميكني؟ بخدا من طوريم نيست. چون ميخواستم اينجا را تجربه كنم و به حرف پزشكم گوش بدهم براي استراحت آمدهام. از خودت بگو به آنها نگاه نكن باهات كاري ندارند. بخش بيماران خطرناكمان آن طرف است. اين صداها را ول كن عادي است وقتي اينجا باشي بهشان يك جورهايي عادت ميكني. گاهي آنقدر توش گم ميشوي كه وقتي چشمهايت را باز ميكني مي بيني خودت منبعشان بودي و دو نفر با آمپول ارامبخش بالاي سرت ايستاده اند.
از آن در امده باشي تو و چشمهايي به تو نگاه كنند كه معلوم نيست چي تويشان هست. چشمهايي كه بههمان قدر نگاهت ميكنند كه نگاهت كرده باشند،نگاهت مي كنند تا نديده باشندت. از بار قبلي كه آمده بودي با ترس با دنياي ناشناخته اي روبرو باشي مدتها مي گذرد دنيايي كه شايد جايي وسط حرفهايي درباره انسانهاي جن زده و ديوانه و پرت افتاده از آن يادي بكني و بگويي ديديشان. اما حالا عمق اين محيط پاهاي تو را هم گرفته و توي خودش فرو ميبرد. اما زمستان كه جسم سنگها سرد و سر ميشود چيزي، گرمايي زير پايشان مثل يك جايي كه فقط رويش پا بگذارند كه فقط و فقط زير پايشان روش راه بروند، موجوديتش را اعلام خواهد كرد؟!. نكند او را كامل از دست داده باشم در حالي كه روي آن تخت، اولين و نزديكترين به در به دنياي ناموجود بيرون، پشت به من نشسته است !
آن يكي اكبر است. به آستينهاش خيلي حساس است. اگر كوچكترين لكي رويشان بيفتد آنقدر خودش را ميزند تا از حال برود. هر وقت غذايي چيزي ميخورد بايد مواظب آستينهاش باشند. اگر همه تنش را كثيف كند هيچ طوريش نيست. هر كس كه مي خواهد بيرون برود استينش را مي گيرد و مي پرسد بر مي گردد؟ نمي خواهد بگويي برمي گردد مي دانم. برو بر مي گردد.
آن يكي تازه دكترايش را از فلان دانشگاه معتبر سوييس گرفته. با اينكه از همه ساكتتر است به نظر ديوانه تر ميآيد. و بعد از او من ساكت ترم. او دائم فرمولهاي شيمي را حل ميكند و من هر جا برسم مي نويسم. باز هم دستهايت را بده. هميشه وقتي دستهام را ميگرفتي فكر ميكردم دنيا از هم مي پاشد و خرد خرد مي شود آنقدر كه ميرسد به انگشتهاي كشيده ات كه هميشه از من فرار ميكردند كه هميشه از من فرار مي كنند
غصه نخور من حالم خوب ميشود تو تقصيري نداري براي همين با اينها يكي شدهام نگاه كن لباس من هم شكل آنهاست. فرق ما با شما بيرونيها اين است كه يكي سرمان را گرفته هي ميكند زير آب و لحظه آخر ميآورد بالا. اما اين تنفس در لحظه نجات نيست. چون هنوز توي آب هستي و آن دست هست و تو در معرضش. آنرا جزوي از خودت قبول كردي. درست همان دستهايي كه ميخواهد از بينت ببرد، نجات دهنده است. بعد از رفتنت حالم بد ميشود ميدانم بايد به آن پرستار بگويم قبل از آنكه از آن در بيرون بروي بالاي سرم باشد. برايم بخند چقدر رنگ روشن به تو ميآيد. نگران نباش من خوبم. اينجا زياد هم بد نيست. نرو مي دانم اينجا اذيت مي شوي. اينجا اينها كه نگاهت ميكنند در عمقشان به من كه تو كنارش نشستهاي عاقلانهتر از هر كسي حسودي ميكنند و غصه مي خورند. راستي چطور گذاشتند بيايي اينجا؟ خودت هستي ؟ باورم نمي شود آمده باشي. دستت را بگذار روي قلبم يك دو سه نميزند. انگشتهات را بگذار روي دستم. سرانگشتهات پوستم را قرمز ميكند. ردش مي ماند مثل يك پوسيدگي عزيز روي دستم. دكتر اين دوستم است برايش دست تگان بده. ببين چقدر خشگل است. بيا برويم بيرون. ميتواني آنجا بغلم كني خلي محتاجم يكي به خودش بگيردم. توي همين حياط مطمئن باش در آغوش كشيدن يك ديوانه هيچ گناهي ندارد. ديوانه ادمي كه لمس نمي شود كه پوستش دارد از زور لمس نشدن مي ريزد...
بزور گذاشته اند بيايي آنجا. هيچ زني. چه برسد به اينكه جوان و بخواهد تنهايي توي بخششان برود. از همان در ميروي بيرون. از كنار هماني كه لم داده به ديوار نيم دايره وسط و نرفته توي تختخوابش. و از هماني كه آستينت را توي دستش كشيدي بيرون. از آن در كه رنگ قابش اصلن مهم نيست. مي داني همه پشت سرت دور تخت او جمع شده اند و چند پرستار دست و پايش را گرفته اند تا هر طور شده آرامش كنند.

